روز های بازسازی یک آزمایشگاه

بازسازی یک آزمایشگاه


روز نخست

روز نخست

 


روز نخست من در آزمایشگاه، با تصویری فراتر از هر تصور ذهنی آغاز شد. وقتی دستم را روی درب چوبی سنگین گذاشتم و با فشار آن را هل دادم، صدای خش‌خش چوب کهنه و ترک‌خورده در فضای بسته پیچید، صدایی شکسته و ناپایدار که سال‌ها بی‌استفاده مانده بود. با باز شدن در، نسیم کم و خاک‌آلودی وارد شد که ذرات خاک و گرد و غبار را در هوا به حرکت درمی‌آورد. بوی خاک خشک و رطوبت کهنه، بوی کپک و پوسیدگی جعبه‌ها و وسایل قدیمی، بوی چوب ترک‌خورده و بوی مواد شیمیایی مانده، همه و همه فوراً مشامم را پر کرد. حتی بوی سوسک‌ها و حشرات کوچک که در گوشه‌ها خزیده بودند، حس حضور زندگی پنهان محیط را به من منتقل می‌کرد.

کف آزمایشگاه پر از خاک خشک و گرد و غبار بود. ردپای تازه یک گربه روی خاک، پنجه‌های کوچک و گرد آن، مسیر عبور حیوان را با دقت نشان می‌داد. هر قدم من باعث حرکت سوسک‌ها، لاروها و کرم‌های کوچک روی زمین می‌شد و صدای خش‌خش آن‌ها همراه با صدای کف خاک، تجربه‌ای زنده و آلوده ایجاد می‌کرد. گرد و خاک معلق در هوا روی پوست و موهایم می‌نشست و حس لمس محیط آلوده و کهنه را دوچندان می‌کرد.

گوشه‌های آزمایشگاه پر از تارهای عنکبوت پیچیده و نازک بود که بین سقف، دیوار و قفسه‌ها کشیده شده بودند. عنکبوت‌های کوچک روی تارهای خود حرکت می‌کردند و سایه‌هایشان روی دیوارهای چرک و لکه‌دار، تصویری هراس‌آور و زنده ایجاد می‌کرد. برخی تارها مملو از گرد و خاک و بقایای حشرات مرده بودند و با کوچک‌ترین حرکت من، لرزش تارها و واکنش عنکبوت‌ها را می‌توانستم حس کنم.

انواع جعبه‌ها و باکس‌های کهنه و مندرس، بعضی بیش از ۲۰ سال قدمت داشتند، گوشه‌ای از آزمایشگاه را اشغال کرده بودند. برخی خالی و برخی پر از وسایل پراکنده و خاک‌آلود بودند: لوله‌های آزمایش ترک خورده، شیشه‌آلات کدر، ابزارهای شکسته، برگه‌ها و کاغذهای زرد و فرسوده، و حتی آثار تار عنکبوت و حشرات کوچک. وقتی جعبه‌ای را لمس یا حرکت می‌دادم، صدای خرد شدن خاک خشک و چوب کهنه، حرکت ناگهانی سوسک‌ها و لرزش جعبه، حس زنده و آلوده بودن محیط را به شکلی واقعی منتقل می‌کرد.

میزها و قفسه‌ها نیز پر از لکه‌های خشک، گرد و خاک و مواد ریخته شده بودند. لمس هر وسیله باعث پراکنده شدن ذرات خاک و حرکت حشرات کوچک روی سطح می‌شد. سوسک‌ها در گوشه‌ها مخفی می‌شدند و با کوچک‌ترین لرزش، حرکت کرده و صدایی ریز و خش‌خش‌آلود ایجاد می‌کردند که با صدای کف خاک و جعبه‌های ترک‌خورده ترکیب می‌شد.

پنجره‌ها کدر و خاک‌آلود بودند و نور بیرون به سختی وارد می‌شد. پرده‌های رنگ‌پریده و لکه‌دار جلوی نور را گرفته بودند و تارهای عنکبوت بین پرده و قاب پنجره، حس محیطی متروک و فرسوده را تشدید می‌کردند. نسیم کم و گهگاهی که از پنجره‌ها می‌وزید، ذرات خاک و گرد و غبار را به حرکت درمی‌آورد و حشرات کوچک را در هوا و روی زمین جا‌به‌جا می‌کرد.

هوای آزمایشگاه، ترکیبی از بوی کهنگی، خاک، رطوبت، مواد شیمیایی مانده، کپک و بوی حشرات بود. هر نفس، حس فرو رفتن در محیطی آلوده و فرسوده، زنده و ناخوشایند را ایجاد می‌کرد. بوی وسایل پوسیده و کپک زده از درون جعبه‌ها و باکس‌ها، همراه با بوی خاک و گرد و غبار، ترکیبی غیرقابل تحمل اما واقعی ایجاد می‌کرد.

در روز نخست، با هشت ساعت کار مداوم، توانستم کمی جعبه‌ها را جابجا کنم، مسیر عبور را باز کنم و تعیین تکلیف اولیه‌ای برای وسایل انجام دهم. هر جابجایی، صدای خش‌خش خاک و لرزش جعبه‌های ترک خورده را به همراه داشت، حشرات کوچک پراکنده می‌شدند و گرد و خاک معلق در هوا بالا می‌رفت. لمس جعبه‌های کهنه و حرکت آن‌ها، حس محیط آلوده و زنده را دوباره در ذهنم ثبت می‌کرد. با پایان روز، هرچند تنها قدم‌های اولیه برداشته شده بود، اما حس کردم محیط کمی مرتب‌تر و قابل عبور شده است، و تاثیر تلاش انسان در محیطی که سال‌ها رها شده بود، ملموس شد.

در همان لحظه، تنها فکری که به ذهنم رسید این بود: «خدای من… چقدر اینجا کار لازم دارد!» هر گوشه و کنار آزمایشگاه، از کف خاک‌آلود تا جعبه‌ها و وسایل کهنه بیش از دو دهه، نیازمند پاکسازی، مرتب کردن و مراقبت بود. تصور اینکه این محیط آلوده و فرسوده باید به جایی قابل استفاده و تمیز تبدیل شود، حس سنگینی و مسئولیت عظیمی ایجاد می‌کرد.

روز نخست من در آزمایشگاه، با مشاهده، لمس، جابجایی اولیه و تجربه بوها، صداها و حرکات حشرات، صرف شد. هر قدم روی خاک، صدای خش‌خش کف، حرکت سوسک‌ها و عنکبوت‌ها، لرزش جعبه‌های کهنه، رد پای گربه روی کف، گرد و خاک معلق، و بوی وسایل قدیمی و کپک زده، همه با هم ترکیب شده و تجربه‌ای سینمایی، ملموس و فوق‌حسی از محیط آلوده و متروک ارائه داد. حتی بدون هیچ فعالیت علمی، حضور در این آزمایشگاه، حس زنده بودن، کهنگی، آلودگی و حجم عظیم کار لازم برای بازگرداندن آن به زندگی را به خواننده منتقل می‌کرد.


 

روز دوم

روز دوم


روز دوم حضور من در آزمایشگاه با تصمیم به آغاز نظافت اولیه واقعی شروع شد. هنوز همان بوی کهنگی، خاک، مواد شیمیایی مانده و کپک فضای بسته را پر کرده بود و گرد و خاک معلق در هوا با هر حرکت بالا می‌رفت. هدف امروز فراتر از جابجایی جعبه‌ها بود: باز کردن مسیرهای عبور، سبک کردن کمدهای پر از تجهیزات و آماده‌سازی محیط برای پاکسازی‌های بعدی.

کف آزمایشگاه هنوز پوشیده از لایه ضخیم خاک و گرد و غبار بود. ردپای گربه و حرکت سوسک‌ها و لاروهای کوچک، هر قدم من را همراهی می‌کردند و صدای خش‌خش آن‌ها با صدای کف خاک و لرزش وسایل ترکیب می‌شد. حرکت جعبه‌ها و کمدهای سنگین که هنوز محتویاتشان تخلیه نشده بود، صدای خش‌خش و لرزش بیشتری ایجاد می‌کرد و حس محیط آلوده و زنده را تقویت می‌کرد.

کمدهای بزرگ آزمایشگاه، پر از تجهیزات آزمایشگاهی، وسایل فرسوده، لوله‌های ترک خورده و شیشه‌آلات کدر بودند. برخی از این کمدها آن‌قدر سنگین بودند که بدون تخلیه محتویات امکان حرکت نداشتند. بنابراین روز دوم عمدتاً صرف خالی کردن کمدها، سبک کردن آن‌ها و جابجایی محدود شد. هر جابجایی، حرکت حشرات و پراکندگی گرد و خاک را به همراه داشت، اما مسیرهای اصلی عبور را باز می‌کرد و امکان دسترسی به بخش‌های دیگر فراهم شد.

اولین اقدام برای پاکسازی، استفاده از جارو بلند برای زدودن تارهای عنکبوت از سقف، گوشه‌ها و روی کمدها بود. تارهای پیچیده و نازک که سال‌ها در سکوت مانده بودند، با هر حرکت جارو لرزیدند و برخی فرو ریختند. گرد و خاک معلق بالا رفت، اما حرکات آرام و کنترل‌شده باعث شد محیط کمی قابل عبور شود. حشرات کوچک که روی تارها و دیوارها خزیده بودند، پراکنده شدند و صدای خش‌خش ریز آن‌ها با صدای جارو و لرزش کمدها ترکیب شد و حس سینمایی و زنده بودن محیط را تقویت کرد.

سپس با دستمال کشیدن روی میزها، قفسه‌ها و تجهیزات داخل کمدها، بخش‌هایی از گرد و خاک و بقایای مواد پوسیده جمع شد. زمین را نیز کمی خیس کردم تا گرد و خاک معلق بالا نرود و عبور آسان‌تر شود. رطوبت کم، حس لمس محیط را کمی قابل تحمل‌تر کرد و امکان جابجایی تجهیزات را آسان‌تر نمود.

در همان زمان که به پاکسازی میزها و تجهیزات مشغول بودم، چشمم به جسد یک پرنده مرده روی بالای هود آزمایشگاهی افتاد. پرنده خشک و بی‌جان، سال‌ها بود که رها شده بود و بوی کهنگی و پوسیدگی را به فضای اطراف هدیه می‌داد. با دستکش پلاستیکی، جسد را برداشت و درون کیسه زباله انداختم تا محیط کمی بهداشتی‌تر شود. این لحظه، شدت آلودگی محیط و حس متروکی آزمایشگاه را بیشتر در ذهنم ثبت کرد.

پنجره‌ها بدون پرده بودند و نور مستقیم خورشید وارد می‌شد. نور روی گرد و خاک معلق، سایه‌های بلند کمدها و تجهیزات را برجسته می‌کرد و تصویری سینمایی و زنده از محیط آلوده و فرسوده ایجاد می‌کرد. هر حرکت جارو، دستمال یا کمد، باعث لرزش و پراکندگی گرد و خاک و حشرات کوچک می‌شد و حس حضور در محیط آلوده و نیمه‌زنده را تقویت می‌کرد.

با پایان روز دوم، توانستم مسیرهای اصلی عبور را باز کنم، تارهای عنکبوت را تا حدی زدوده و کمدها را سبک کنم تا قابلیت جابجایی داشته باشند. هر حرکت جعبه و کمد، صدای خش‌خش خاک و لرزش گرد و خاک و حرکت حشرات را همراه داشت. هرچند هنوز پاکسازی عمیق انجام نشده بود، اما حداقل محیط قابل حرکت و کنترل اولیه شده بود و امکان ادامه اقدامات پاکسازی فراهم شد.

روز دوم با لمس، مشاهده، جابجایی و تخلیه کمدها، زدودن تارهای عنکبوت با جارو بلند، دستمال کشیدن روی وسایل، خیس کردن زمین و جمع کردن جسد پرنده مرده، صرف شد. هر قدم، هر لرزش وسایل و کمدها، پراکندگی گرد و خاک و حرکت حشرات، حس محیط آلوده، زنده و شروع نظم دادن به فضا را به شکل ملموس منتقل می‌کرد. حجم آلودگی‌ها هنوز عظیم بود، اما اکنون امکان رفت و آمد، سبک کردن تجهیزات و آماده‌سازی محیط برای پاکسازی‌های عمیق‌تر فراهم شده بود.


روز سوم

روز سوم


روز سوم حضور من در آزمایشگاه، با حس مسئولیت و انگیزه‌ای تازه آغاز شد. اکنون دیگر مرحله ابتدایی عبور و جابجایی اولیه پشت سر گذاشته شده بود و محیط کم‌کم قابل دسترسی‌تر شده بود، اما هنوز حجم آلودگی‌ها، گرد و خاک، مواد کهنه و تجهیزات سنگین، چالش عظیمی محسوب می‌شد. امروز تمرکز اصلی من روی نظافت کف، پاکسازی سطوح و تجهیزات و سبک و جابجایی کمدها بود تا بتوانم محیط را به شکلی قابل کنترل‌تر و قابل استفاده‌تر درآورم.

اولین اقدام، تمیز کردن کف آزمایشگاه با مواد شوینده بود. آب و تاید را آماده کردم و شروع به شستن بخش‌های کوچک کف کردم. کف هنوز پر از خاک خشک، لکه‌های قدیمی و بقایای مواد شیمیایی مانده بود و هر حرکت پارچه یا دستمال روی آن، گرد و خاک و بقایای کوچک خاک و مواد آلوده را به حرکت درمی‌آورد. با تاید، کف شروع به درخشیدن و کمی تمیز شدن کرد، هرچند هنوز جای لکه‌ها و آثار آلودگی‌های قدیمی مشخص بود. این شستشو حس موفقیت کوچک و امیدبخشی به من می‌داد، زیرا هر بخش تمیز شده، تصویری از محیطی قابل استفاده‌تر را ارائه می‌کرد.

پس از شستشوی اولیه کف، به سراغ دستمال کشی تجهیزات و سطوح رفتم. این کار را چهار بار روی برخی میزها، قفسه‌ها و تجهیزات مهم تکرار کردم تا گرد و خاک و لکه‌های قدیمی به بهترین شکل ممکن پاک شوند. هر بار که دستمال را روی میز یا تجهیزات می‌کشیدم، گرد و خاک و لکه‌های خشک و بقایای مواد شیمیایی جمع می‌شدند و حس لمس محیط کمی نرم‌تر و قابل تحمل‌تر می‌شد. تجهیزات آزمایشگاهی که سال‌ها بدون استفاده مانده بودند، اکنون کم‌کم درخشش اولیه خود را بازیافتند و هر حرکت دستمال، صداهای خش‌خش ریز گرد و خاک و لرزش جزئی حشرات کوچک را همراه داشت.

در این مرحله، کمدهای اضافی و پر از تجهیزات سنگین و وسایل کهنه به اتاق دیگری منتقل شدند. تخلیه محتویات کمدها کاری زمان‌بر بود، زیرا هر کمد پر از لوازم آزمایشگاهی، جعبه‌های خاک‌آلود، شیشه‌آلات ترک‌خورده و ابزارهای فرسوده بود. برخی از وسایل نیازمند پاکسازی جداگانه بودند و برخی باید برای شستشو و تمیزکاری در جای دیگری نگهداری می‌شدند. با هر جابجایی کمد، صدای خش‌خش خاک و لرزش تجهیزات، همراه با پراکندگی حشرات کوچک، محیط را زنده و واقعی نشان می‌داد و یادآوری می‌کرد که هنوز حجم عظیم آلودگی و فرسودگی وجود دارد.

پس از جابجایی کمدها، شروع به پاکسازی تجهیزات داخل آن‌ها کردم. دستمال و تاید برای تمیز کردن لوله‌ها، شیشه‌آلات و ابزارهای کوچک استفاده شد و هر قطعه تجهیزات پس از پاکسازی، حس تازگی و قابل استفاده بودن را به من منتقل می‌کرد. هر حرکت دستمال و لمس تجهیزات، همراه با صدای ریز حشرات کوچک و لرزش گرد و خاک، تصویری کامل و ملموس از محیط آلوده و در حال پاکسازی ارائه می‌داد.

نور پنجره‌ها هنوز همان نور مستقیم و کدر بود که گرد و خاک معلق را برجسته می‌کرد. سایه‌های بلند کمدها و تجهیزات روی کف و دیوارها کشیده شده بود و با هر حرکت جارو، دستمال یا کمد، این سایه‌ها لرزش پیدا می‌کردند و تصویر سینمایی محیط آلوده و نیمه‌زنده را تقویت می‌کردند. حرکات حشرات کوچک روی کف، تجهیزات و در هوا، همراه با صدای خش‌خش کف خاک و تجهیزات، حس حضور در محیط آلوده و زنده را به شکل فوق‌حسی منتقل می‌کرد.

کف آزمایشگاه پس از اولین شستشو با تاید، حالا در برخی نقاط شروع به درخشیدن کرده بود، اما هنوز لکه‌ها و بقایای قدیمی باقی مانده بودند و نیاز به شستشوی بیشتر و چندباره داشت. دستمال کشی چهارباره روی میزها و تجهیزات، گرد و خاک را به طور کامل جمع می‌کرد و باعث می‌شد فضای محیط قابل تنفس‌تر و کارآمدتر شود. هر حرکت دستمال یا تجهیزات، حسی از پیشرفت تدریجی و کنترل محیط را ایجاد می‌کرد، حس موفقیت کوچک اما مهمی که انگیزه ادامه کار را بیشتر می‌کرد.

در طول روز، با لمس، شستشو، جابجایی کمدها و تخلیه تجهیزات، محیط کم‌کم به فضایی قابل استفاده‌تر تبدیل می‌شد. هر حرکت جعبه، هر دستمال کشی و هر شستشو، حشرات کوچک را پراکنده می‌کرد و گرد و خاک معلق را کنترل می‌نمود. با پایان روز سوم، مسیرهای عبور اصلی باز شده و بخش زیادی از کف و تجهیزات اولیه تمیز و قابل استفاده شده بودند.

این روز، حس کنترل تدریجی و نظم دادن به محیط پرآلودگی و فرسوده را به خوبی منتقل می‌کرد. هر قدم، حرکت دستمال، صدای خش‌خش خاک و تجهیزات، و لرزش کمدها، تجربه‌ای ملموس و سینمایی از محیط آلوده، در حال پاکسازی و زنده بود. روز سوم نشان داد که با تلاش مداوم، شستشو، دستمال کشی و جابجایی کمدها، حتی محیطی که سال‌ها رها شده و آلوده است، می‌تواند کم‌کم به فضایی قابل استفاده و کنترل شده تبدیل شود.


روز چهارم

روز چهارم


روز چهارم حضورم در آزمایشگاه، آغاز مرحله‌ای جدید و عمیق‌تر از نظافت بود. پس از سه روز جابجایی و پاکسازی اولیه، محیط اکنون تا حدی قابل دسترسی شده بود، اما هنوز کثیفی‌ها، لکه‌ها و گرد و خاک سال‌ها رهاشدگی چالش بزرگی بودند. امروز تمرکز من کاملاً روی شستشو و دستمال کشی کف و تجهیزات فیزیک بود تا محیط هم تمیز و هم آماده استفاده عملی شود.

ابتدا به سراغ کف آزمایشگاه رفتم. آب و تاید را آماده کرده و شروع به مالیدن کف کردم. کف، هنوز پر از لکه‌های خشک، خاک و بقایای مواد مانده بود و هر حرکت پارچه یا تی، ذراتی خاکی و لکه‌ها را بالا می‌آورد. با هر بار کشیدن پارچه، لکه‌ها کم‌کم از بین می‌رفتند و سطح کف درخشنده‌تر می‌شد. این شستشو حس پیشرفت واقعی و ملموسی ایجاد می‌کرد؛ هر بخش تمیز شده، تصویری از محیطی قابل استفاده‌تر ارائه می‌داد و انگیزه مرا برای ادامه کار چند برابر می‌کرد.

پس از شستشوی اولیه کف، نوبت به تمیز کردن تجهیزات فیزیک رسید. تجهیزات موجود در کمدها شامل سیم‌پیچ‌ها، وزنه‌ها، خط‌کش‌ها، ترازوها و سنجه‌ها بودند که سال‌ها خاک و لکه روی آن‌ها نشسته بود. هر وسیله را جدا می‌کردم و با تاید و دستمال کشی چندباره پاکسازی می‌کردم. هر حرکت دستمال، گرد و خاک و لکه‌های خشک را از روی فلز، شیشه یا چوب تجهیزات پاک می‌کرد و حس لمس تجهیزات تمیز و قابل استفاده، انگیزه و رضایت عمیقی ایجاد می‌کرد. سیم‌پیچ‌ها که با ظرافت و پیچیدگی خود سال‌ها در کمدها خاک گرفته بودند، پس از پاکسازی، رنگ فلز و خطوط دقیق‌شان نمایان شد و وزنه‌ها و ترازوها نیز بار دیگر درخشندگی و حس دقت اولیه خود را باز یافتند.

سپس به خط‌کش‌ها و سنجه‌ها رسیدم. این وسایل ظریف، نیازمند دستمال کشی دقیق بودند تا تمام گرد و خاک و لکه‌های قدیمی از روی سطوحشان پاک شود. هر بار که دستمال روی فلز یا چوب کشیده می‌شد، سطح وسیله درخشنده و آماده استفاده می‌شد و حس کنترل و نظم دادن به محیط را تقویت می‌کرد. ترازوها، که سال‌ها بدون استفاده مانده بودند، پس از پاکسازی، آماده اندازه‌گیری دقیق شدند و حس کاربردی و واقعی آزمایشگاه دوباره به آن‌ها بازگشت.

پس از پاکسازی تک‌تک وسایل، نوبت به شستشوی خود کمدها رسید. قفسه‌ها، دیواره‌ها و درهای کمدها هنوز پر از لکه‌ها و گرد و خاک بود و هر کمد را با پارچه مرطوب و تاید شستشو دادم. لمس دیواره‌های مرطوب و دیدن محیط داخلی تمیز، حس تازگی و قابلیت استفاده را تقویت می‌کرد. بعد از شستشو، کمدها آماده قرار دادن مجدد تجهیزات تمیز شده بودند و این حس نظم و ترتیب، محیط آزمایشگاه را به شدت مرتب‌تر و قابل استفاده‌تر نشان می‌داد.

سکوی آزمایشگاه اکنون سبک‌تر و خلوت‌تر شده بود. وسایل اضافه حذف یا تمیز شده بودند و فضای کافی برای حرکت و کار فراهم شده بود. هر بخش از محیط که تمیز می‌شد، حس پیشرفت و موفقیت ایجاد می‌کرد و نشان می‌داد که تلاش مداوم، حتی در محیطی که سال‌ها رها شده و آلوده بوده، نتیجه ملموس دارد. کف تمیز و تجهیزات درخشان، تصویری از آزمایشگاه آماده و قابل استفاده ارائه می‌داد و حس رضایت عمیقی ایجاد می‌کرد.

در طول روز، با دستمال کشی چندباره تجهیزات، شستشوی کمدها و مالیدن کف، محیط کم‌کم به فضایی قابل استفاده و عملیاتی تبدیل شد. هر حرکت دستمال روی سیم‌پیچ‌ها، وزنه‌ها، خط‌کش‌ها، ترازوها و سنجه‌ها، حس دقیق و مراقبت از وسایل حساس فیزیک را به نمایش می‌گذاشت. کف تمیز و سطوح درخشان، حس نظم و تمیزی واقعی ایجاد می‌کرد و محیط حالا برای انجام آزمایش‌های واقعی آماده بود.

با پایان روز چهارم، آزمایشگاه حالا محیطی مرتب، سبک و کاربردی به خود گرفته بود. کمدها تمیز و تخلیه شده بودند، تجهیزات فیزیک به دقت پاکسازی شده و کف درخشنده و آماده بود. لمس تجهیزات تمیز، دیدن وسایل مرتب و فضای سبک، حس کنترل و نظم تدریجی بر محیط را کاملاً ملموس می‌کرد.

روز چهارم نشان داد که با تمرکز روی شستشو، دستمال کشی کف و تجهیزات فیزیک، و شستشوی کمدها، حتی محیطی که سال‌ها رها شده و آلوده بوده، می‌تواند به فضایی مرتب، تمیز و قابل استفاده تبدیل شود. هر حرکت دستمال، هر کشیدن تی روی کف و هر شستشو، تجربه‌ای ملموس و سینمایی از تلاش برای بازگرداندن زندگی و نظم به محیط ارائه می‌داد. احساس لمس و مشاهده محیط تمیز، حس رضایت و انگیزه ادامه کار را به شکلی واقعی منتقل می‌کرد و نوید روزهای بعدی پاکسازی و آماده‌سازی عملی بیشتر را می‌داد.


روز پنجم

روز پنجم

روز رسیدن به میز تمیز


روز پنجم حضورم در آزمایشگاه، مرحله‌ای دیگر از بازسازی و پاکسازی محیط بود. پس از چهار روز تلاش مداوم برای تمیز کردن کف، تجهیزات فیزیک و شستشوی کمدها، امروز تمرکز بر سکوهای اصلی، میزها، تجهیزات شیمی و نظم سیم‌های برق بود. اکنون آزمایشگاه کم‌کم به محیطی عملیاتی و قابل استفاده تبدیل می‌شد، اما هنوز حجم کار عظیم بود و هر بخش نیازمند دقت و صبر بود.

ابتدا کمدهای فیزیک جا به کلاس موضوعی فیزیک شدند. قرار دادن کمدها در جایگاه مشخص، حس نظم و سازماندهی محیط را بیشتر می‌کرد و فضای آزاد بیشتری برای حرکت و کار فراهم آورد. با قرار گرفتن کمدها در مکان مناسب، وسایل فیزیک مرتب و قابل دسترسی شدند و سکوی آزمایشگاه دیگر پر از تجهیزات پراکنده نبود.

در همان زمان، لامپ‌های کلاس توسط برقکار تعویض شدند. نور مناسب، که برای آزمایش‌ها ضروری بود، حالا به طور کامل محیط را روشن می‌کرد و امکان مشاهده دقیق تجهیزات و شستشوهای روزانه را فراهم می‌آورد. نور مستقیم و واضح، روی سکوها و میزها تابیده و هر قطره گرد و خاک یا لکه قدیمی را برجسته می‌کرد، به گونه‌ای که پاکسازی دقیق‌تر و مؤثرتر شد.

سپس نظافت میز سکوی شیمی آغاز شد. این میز که سال‌ها مورد استفاده قرار گرفته و پر از لکه‌ها، گرد و خاک و بقایای مواد شیمیایی بود، برای اولین بار از تجهیزات پراکنده و غیرضروری خالی شد. این خلوت شدن میز، امکان حرکت راحت و شستشوی دقیق را فراهم می‌کرد. تجهیزات اسقاطی و شکسته کنار گذاشته شدند و فضای کافی برای پاکسازی دقیق لوازم مفید ایجاد شد. هر حرکت دستمال و پارچه، لکه‌ها و مواد قدیمی را از روی میز جمع می‌کرد و حس لمس محیط تمیز و کاربردی را ایجاد می‌کرد.

در ادامه، شستشوی تجهیزات شیمیایی آغاز شد. لوله‌ها، شیشه‌آلات، بشرها، ارلن‌ها، بالن‌ها، جالوله‌ای‌ها و سایر وسایل حساس، هرکدام با دقت و با تاید و دستمال کشی چندباره تمیز شدند. شستشو شامل پر کردن وسایل با آب و شوینده، مالش دیواره‌ها و خشک کردن آن‌ها بود تا همه لکه‌ها، رسوبات و بقایای مواد شیمیایی از بین بروند. مشاهده شیشه‌آلات تمیز و شفاف پس از سال‌ها استفاده و آلودگی، حس موفقیت و پیشرفت واقعی ایجاد می‌کرد.

سیم‌های برق که پیش‌تر بی‌نظم و پراکنده بودند، اکنون مرتب شدند و در برخی بخش‌ها، شستشوی سطحی و پاکسازی گرد و خاک روی آن‌ها انجام شد. نظم سیم‌ها و ایمنی آن‌ها، حس کاربردی بودن آزمایشگاه را بیشتر می‌کرد و امکان انجام آزمایش‌ها را به شکل استاندارد فراهم می‌آورد.

میز حایل کنار سکو نیز تمیز شد. این میز که معمولاً محل قرار دادن وسایل جانبی و ابزارهای کوچک بود، با دستمال و تاید پاکسازی شد و اکنون سطحی صاف و بدون لکه داشت. خلوت شدن میز حایل، امکان قرار دادن تجهیزات و وسایل کوچک شیمی را با نظم و دقت بیشتر فراهم کرد.

تمرکز اصلی روز پنجم، سکوهای اصلی و بخش‌های کلیدی آزمایشگاه بود. سکوهای شیمی، پر از لکه‌ها و بقایای مواد شیمیایی، پس از خالی شدن و شستشو، کم‌کم نمایان شدند. کف سکوها و سطح آن‌ها با دقت مالیده شد و هر نقطه‌ای که پیش‌تر امکان دسترسی نداشت، اکنون قابل پاکسازی بود. تجهیزات کوچک و بزرگ شیمی مانند بشر، ارلن، بالن و جالوله‌ای، به دقت شسته و خشک شدند و هر کدام جای مخصوص خود را یافتند. لمس و مشاهده تجهیزات شفاف و تمیز، حس رضایت و پیشرفت واقعی را به همراه داشت و امکان انجام آزمایش‌های دقیق و ایمن را فراهم می‌کرد.

در طول روز، صدها وسیله شستشو شد؛ هر یک با دقت دستمال کشی، شستشو و خشک شد تا نه تنها تمیز، بلکه آماده استفاده عملی نیز باشد. تمرکز بر تجهیزات شیمی و سکوها باعث شد بخش اصلی آزمایشگاه کم‌کم نمایی مرتب و کاربردی پیدا کند و هر حرکت دستمال، هر شستشو و هر پاکسازی، حس کنترل کامل و نظم تدریجی را تقویت کند.

سرانجام، پس از پنج روز تلاش مستمر و پی‌درپی، به میز تمیز و مرتب رسیدیم. سکوهای اصلی و جانبی، تجهیزات شیمی و فیزیک، لوله‌ها، بشرها، ارلن‌ها، بالن‌ها و جالوله‌ای‌ها همه تمیز و آماده استفاده شده بودند. کف سکوها و میزها درخشنده و بدون لکه، سیم‌های برق مرتب و ایمن و کمدها جاگیری مشخص داشتند. لمس تجهیزات تمیز و مشاهده محیط سبک، خلوت و کاربردی، حس موفقیت واقعی و رضایت عمیق را ایجاد کرد.

روز پنجم نشان داد که با تمرکز روی شستشو و پاکسازی سکوها، تجهیزات شیمیایی، شیشه‌آلات و لوازم کاربردی، و نظم سیم‌ها و میزها، حتی محیطی که سال‌ها رها شده بود، می‌تواند به فضایی عملیاتی، مرتب و آماده استفاده تبدیل شود. پنج روز تلاش مستمر، نتیجه ملموس خود را در رسیدن به میز تمیز و سکوهای مرتب نشان داد و نوید روزهای بعدی پاکسازی عمیق‌تر و استفاده کامل از آزمایشگاه را می‌داد.


روز ششم

روز ششم

روز خطرناک آزمایشگاه


روز ششم حضورم در آزمایشگاه، روزی حیاتی و پرچالش بود: تخلیه کامل کمدهای مواد شیمیایی. پنج کمد بزرگ که هرکدام در سه طبقه پر از انواع مواد شیمیایی بودند، سال‌ها بدون نظم و مراقبت رها شده بودند و اکنون زمان آن رسیده بود که پاکسازی و نظم‌دهی کامل انجام شود. این روز، بیش از هر روز دیگر، نیازمند دقت، مراقبت و رعایت نکات ایمنی بود، زیرا ترکیب مواد شیمیایی، رسوبات پودری، کریستال‌ها و اثرهای ناشی از ذخیره طولانی، محیط را به شدت خطرناک کرده بود.

وقتی درب اولین کمد را باز کردم، بوهای قوی و آزاردهنده ناشی از مواد شیمیایی قدیمی فوراً مشامم را پر کرد. گرد و خاک شیمیایی و کریستال‌های پراکنده روی طبقات و درب‌ها، خطر بالقوه‌ای را نشان می‌دادند. برخی از قوطی‌ها اثرهای شیمیایی روی یکدیگر گذاشته بودند و پودرهای رسوبی و کریستال‌های سفید و زرد در گوشه‌ها جمع شده بودند. بدون ماسک، دستکش و تجهیزات محافظتی مناسب، دست زدن به این مواد به هیچ وجه ایمن نبود. خوشبختانه تهویه آزمایشگاه فعال و مداوم بود و جریان هوای تازه، تا حدی از غلظت بو و بخارات خطرناک می‌کاست.

کمد اول شامل انواع اسیدهای معدنی و خطرناک بود: اسید سولفوریک، اسید نیتریک، اسید کلریدریک و اسید استیک غلیظ. هر بطری و قوطی به دقت بررسی شد و قبل از جابجایی، قرار دادن آن روی تشت محافظ و استفاده از دستکش‌های ضخیم الزامی بود. جابجایی اسیدها به آرامی و با فاصله ایمن انجام شد تا از ریختن یا ریختن قطرات اسیدی جلوگیری شود. هر قطره‌ای که روی قوطی دیگر می‌ریخت، باعث خوردگی و تولید رسوبات می‌شد، بنابراین کنترل و تمرکز کامل ضروری بود.

کمد دوم و سوم حاوی بازها و محلول‌های قلیایی قوی مانند هیدروکسید سدیم، هیدروکسید پتاسیم و سایر بازهای صنعتی بودند. برخی از قوطی‌ها که سال‌ها در تماس با هوا مانده بودند، لایه‌های سفید پودری و کریستال‌های خشک شده روی درب و بدنه ایجاد کرده بودند. قبل از شستشو، هر ماده با پارچه مرطوب و با دقت جدا شد تا پودرها پخش نشوند. جابجایی بازها هم با احتیاط زیاد و روی تشت محافظ انجام شد، زیرا تماس با پوست یا ریختن روی میز، خطر سوختگی شدید ایجاد می‌کرد.

کمد چهارم پر از حلال‌های آلی و ترکیبات فرار بود: استون، اتانول غلیظ، متانول، بنزن و سایر حلال‌ها. بخارات این مواد قابل اشتعال و سمی بودند، بنابراین تهویه مداوم و کار در فضای بازتر در نزدیکی پنجره‌ها الزامی بود. هر بطری پس از بررسی برچسب و تاریخ، به آرامی جابجا شد و سپس سطح کمد با تاید و دستمال مرطوب پاکسازی گردید تا هر گونه لکه و باقی‌مانده حلال از بین برود. لمس سطح بدون دستکش یا ماسک می‌توانست خطرناک باشد، بنابراین تجهیزات ایمنی همیشه در دسترس بودند.

کمد پنجم، مجموعه‌ای از نمک‌های معدنی، ترکیبات کریستالی و پودرهای شیمیایی خشک بود. بسیاری از بسته‌ها خرد شده و پودرها روی طبقات و درب‌ها جمع شده بودند. برخی کریستال‌ها به مرور زمان به قوطی‌های دیگر چسبیده بودند و شستشوی آن‌ها بدون دقت می‌توانست باعث پراکندگی و تماس ناخواسته با پوست شود. هر ماده با دقت جابجا شد، سپس با پارچه مرطوب و شوینده سطح طبقات و درها شسته شد تا محیط کاملاً پاکیزه و آماده نگهداری امن شود.

در طول روز، تمام کمدها کاملاً تخلیه و نظافت شدند. هر سه طبقه از پنج کمد به طور جداگانه شسته شد و سطح داخلی و خارجی آن‌ها با دقت پاک گردید. سطل‌ها و تشت‌های محافظ برای قرار دادن مواد موقت در هنگام شستشو استفاده شدند و ترتیب منطقی برای بازگشت مواد امن رعایت شد. در هر مرحله، تهویه مداوم و استفاده از ماسک، دستکش ضخیم و عینک محافظ، شرایط ایمن برای کار ایجاد می‌کرد.

یکی از چالش‌های بزرگ، رسوبات پودری و کریستال‌های خشک شده روی بدنه قوطی‌ها و طبقات بود. مالش آن‌ها با پارچه مرطوب به آرامی انجام شد تا نه تنها مواد پاک شوند، بلکه هیچ پودری در هوا معلق نشود. مشاهده رسوبات و کریستال‌های رنگی روی طبقات و درب‌ها، عمق فرسودگی و اثر طولانی مدت ذخیره نادرست مواد شیمیایی را نشان می‌داد و ضرورت رعایت دقیق ایمنی را دوچندان می‌کرد.

با پایان روز ششم، پنج کمد مواد شیمیایی کاملاً تخلیه، شستشو و نظافت شدند. طبقات سه‌گانه هر کمد اکنون تمیز، خشک و آماده قرار دادن مجدد مواد ایمن بود. قوطی‌ها و بطری‌ها با دقت و نظم دوباره در جایگاه مناسب قرار گرفتند و فضای داخلی کمدها خالی از هر گونه رسوب و پودر خطرناک بود. لمس طبقات تمیز، مشاهده سطوح درخشنده و نظم دوباره مواد شیمیایی، حس رضایت و موفقیت واقعی ایجاد کرد.

روز ششم نشان داد که تخلیه و پاکسازی کمدهای مواد شیمیایی، جابجایی ایمن اسیدها، بازها و حلال‌ها، شستشوی لایه‌های پودری و کریستال‌ها، و نظافت کامل سه طبقه هر کمد، حتی در محیطی بسیار خطرناک و آلوده، امکان‌پذیر است. رعایت کامل نکات ایمنی و استفاده مداوم از تهویه، ماسک، دستکش و محافظ، کلید انجام این کار حیاتی بود. پس از پنج روز کار مداوم روی کف، تجهیزات فیزیک و شیشه‌آلات، روز ششم به پاکسازی مواد شیمیایی و آماده‌سازی کامل کمدها اختصاص یافت و آزمایشگاه اکنون گام بزرگی به سوی محیطی ایمن، مرتب و قابل استفاده عملی برداشته بود.


روز هفتم

روز هفتم

روز هفتم آزمایشگاه


روز هفتم حضورم در آزمایشگاه، نقطه‌ای تازه و متفاوت از روزهای پیشین بود. اگر در روز ششم همه چیز معطوف به تخلیه، جداسازی و پاکسازی اساسی کمدها بود، امروز نوبت به مرحله‌ای رسید که باید سطح قفسه‌ها را بارها و بارها شستشو می‌دادم و اولین نشانه‌های نظم و چیدمان را در فضای آزمایشگاه ایجاد می‌کردم. این روز نه‌تنها ادامه طبیعی تلاش‌های روز قبل بود، بلکه فرصتی بود تا نتیجه کارهای طاقت‌فرسای شش روز گذشته را کم‌کم ببینم و احساس کنم محیط در حال دگرگونی اساسی است.

در آغاز روز، نگاهی به کمدهای خالی و تمیزشده انداختم. سطح قفسه‌ها هنوز آثاری از لکه‌ها، رسوبات خشک‌شده و باقی‌مانده مواد داشتند. با اینکه روز قبل همه کمدها با دقت شسته و پاکسازی شده بودند، اما برای ایجاد یک سطح مطمئن و قابل اعتماد، لازم بود شستشوی تکراری و دقیق انجام شود. به همین دلیل تصمیم گرفتم هر قفسه را چهار بار پیاپی با دستمال و محلول تاید بشویم. این کار، هر چند زمان‌بر و پرزحمت بود، اما تنها راه اطمینان از پاکیزگی کامل و حذف هر گونه آلودگی شیمیایی احتمالی بود.

در مرحله نخست، پارچه‌های تمیز و دستکش‌های یکبارمصرف را آماده کردم. هر قفسه ابتدا با دستمال مرطوب آغشته به محلول رقیق تاید شسته شد. دستمال به سرعت رنگ و بوی مواد شیمیایی قدیمی را به خود می‌گرفت و نشان می‌داد که هنوز لایه‌هایی از آلودگی در عمق سطح قفسه‌ها وجود دارد. پس از شستشوی اولیه، سطح را خشک کردم و دوباره همان روند را تکرار نمودم. در هر بار تکرار، دستمال‌ها تمیزتر بیرون می‌آمدند و سطح قفسه‌ها روشن‌تر و براق‌تر می‌شد. بار چهارم، دستمال تقریباً بدون تغییر رنگ باقی ماند و این نشانه روشنی بود از اینکه سطح به پاکیزگی مطلوب رسیده است.

این شستشو برای همه طبقات پنج کمد، یکی پس از دیگری انجام شد. مجموعاً ساعت‌ها زمان صرف شد تا مطمئن گردم هیچ اثری از گرد، پودر یا لکه‌های مشکوک روی قفسه‌ها باقی نمانده است. به جرأت می‌توانم بگویم که چهار بار شستشوی کامل با تاید سطح فلزی و شیشه‌ای طبقات را به وضعیتی رساند که گویی تازه نصب شده‌اند. لمس سطح تمیز و براق قفسه‌ها، بعد از روزها مواجهه با گرد و غبار شیمیایی و لکه‌های خطرناک، احساس اطمینان و آرامش عجیبی داشت.

پس از پایان مرحله شستشو، نوبت به چیدمان اولیه رسید. هنوز مواد شیمیایی زیادی وجود داشت که باید طبقه‌بندی و جای‌گذاری می‌شدند، اما هدف من در روز هفتم این نبود که همه چیز را به طور قطعی در جایگاه نهایی خود قرار دهم. بلکه فقط می‌خواستم یک تصویر کلی از نتیجه کار ببینم؛ نوعی چیدمان آزمایشی که «رخ کار» را به نمایش بگذارد و نشان دهد پس از روزها تلاش، نظم چگونه در آزمایشگاه ظاهر خواهد شد.

ابتدا قوطی‌ها و بطری‌هایی که کم‌خطرتر بودند را به عنوان نمونه روی قفسه‌های تمیز قرار دادم. چند ظرف از نمک‌های معدنی و چند بطری از محلول‌های رقیق را انتخاب کردم و در طبقات پایینی کمدها چیدم. سپس در طبقات میانی، چند ظرف آزمایشی از بازها و اسیدهای رقیق قرار دادم، البته با فاصله و در شرایط ایمن. این کار بیشتر جنبه نمایشی داشت تا بتوانم تصور کنم زمانی که همه مواد در جای مناسب خود قرار گیرند، فضای آزمایشگاه چگونه خواهد بود. نگاه کردن به قفسه‌هایی که حالا نه‌تنها تمیز و براق بودند بلکه تعدادی از مواد به شکل منظم در آن‌ها چیده شده بودند، برایم انگیزه‌بخش و دلگرم‌کننده بود.

این چیدمان اولیه، با وجود آنکه موقت و محدود بود، اما تصویری واقعی از آینده کار به من داد. حس کردم آزمایشگاهی که روز نخست ورودم شبیه انباری تاریک و پرخطر بود، حالا دارد آرام‌آرام به محیطی علمی، مرتب و ایمن تبدیل می‌شود. حتی همکارانی که وارد آزمایشگاه شدند، با دیدن قفسه‌های براق و بطری‌های منظم، گفتند که «حالا می‌شود نفس راحتی کشید و تصور کرد که دوباره می‌توان در اینجا کار علمی انجام داد».

روز هفتم بیش از آنکه روز جابجایی سنگین یا تخلیه پرخطر باشد، روزی برای دقت، نظم و آرامش بود. شستشوی چهارباره قفسه‌ها نشان داد که پاکیزگی واقعی تنها با تکرار و صبر به دست می‌آید. چیدمان اولیه نیز اثبات کرد که مسیر درست انتخاب شده و نتیجه کار، هرچند هنوز در آغاز راه است، اما امیدبخش و روشن است. این روز به من یادآوری کرد که برای رسیدن به یک محیط ایمن و استاندارد، گاهی لازم است کارهای کوچک را چندین بار تکرار کنیم تا پایه‌ها محکم و قابل اعتماد شوند.

با پایان روز هفتم، آزمایشگاه چهره‌ای تازه به خود گرفت. قفسه‌های درخشان، نظم اولیه ظروف و حذف کامل گرد و پودرهای خطرناک، همه نشانه‌هایی بودند از اینکه مرحله پرخطر و سنگین گذشته و حالا زمان آن است که به سوی سامان‌دهی نهایی حرکت کنیم. این روز نقطه‌ای بود میان گذشته آلوده و آینده‌ای ایمن، و من با رضایت به قفسه‌های تمیز و چیدمان منظم نگاه کردم و دانستم که تلاش‌های شش روز گذشته، سرانجام به بار نشسته است.


روز هشتم

روز هشتم

روز هشتم آزمایشگاه


روز هشتم، در نگاه اول ادامه‌ای طبیعی بر تلاش‌های هفت روز گذشته به نظر می‌رسید، اما در عمل روزی بسیار دشوار و پر از چالش‌های تازه بود. صبح وقتی وارد آزمایشگاه شدم، هنوز میز بزرگ میانی پر از بطری‌ها و شیشه‌های شیمیایی بود؛ همان ظرف‌هایی که روزهای قبل به صورت موقت از کمدها بیرون آورده بودم تا بتوانم قفسه‌ها را تمیز کنم. حالا نوبت آن رسیده بود که این مجموعه را با دقت بیشتری بررسی و شناسایی کنم. هر ظرف، هر بطری و هر برچسب باید دقیق‌تر دیده می‌شد تا بتوانم برای جای‌گذاری آن‌ها تصمیمی مطمئن بگیرم.

شروع کار با نگاه کردن به میز، نوعی احساس سردرگمی ایجاد می‌کرد. صدها ظرف با برچسب‌های رنگ و رو رفته یا ناخوانا، برخی با رسوبات درون شیشه و برخی با مایع‌هایی تغییر رنگ داده، همگی روی سطحی بزرگ کنار هم چیده شده بودند. من باید تشخیص می‌دادم که کدام‌ها هنوز قابل استفاده‌اند، کدام‌ها باید در شرایط ویژه نگهداری شوند و کدام‌ها را شاید بهتر باشد برای معدوم‌سازی جدا کرد. فرآیند شناسایی، نیازمند صبر، تجربه و البته تجهیزات ایمنی بود. دستکش‌ها، عینک و ماسک ایمنی همیشه بر تنم بود، چرا که حتی باز کردن در یک بطری کوچک می‌توانست بوی تند یا بخارات خطرناک آزاد کند.

بخش زیادی از وقت صبح به همین بررسی‌ها اختصاص یافت. گاهی با کمک کتابچه‌ها و منابع آنلاین فرمول‌ها را مرور می‌کردم تا دقیق‌تر بدانم با چه ماده‌ای طرف هستم. برخی شیشه‌ها خوشبختانه برچسب واضح داشتند: اسید کلریدریک غلیظ، اسید نیتریک، اتانول مطلق یا استون. اما برخی دیگر فقط با خط محو شده یا حروف ناقص مشخص بودند. در این موارد باید رنگ مایع، بوی ضعیف آزاد شده یا حتی شکل کریستال‌های رسوب‌کرده را ملاک قرار می‌دادم. هرچند این کار هم پرخطر و هم زمان‌بر بود، اما هیچ راهی جز این وجود نداشت.

بعد از شناسایی نسبی، نوبت به چیدمان داخل کمدها رسید. تصورم این بود که با یک‌بار نظم‌دهی، همه چیز مرتب خواهد شد. اما در عمل بارها و بارها مجبور شدم قفسه‌ها را دوباره تغییر دهم. ابتدا مواد اسیدی را در کمد جداگانه قرار دادم، سپس بازها و بعد حلال‌های آلی را. اما وقتی به تعداد زیاد شیشه‌ها نگاه می‌کردم، می‌دیدم فضای قفسه‌ها محدود است و چیدمان منطقی‌تر لازم دارد. بارها ظرف‌ها را جابجا کردم، ارتفاع قفسه‌ها را تغییر دادم و ترکیب‌ها را جابه‌جا گذاشتم. هر بار فکر می‌کردم بهترین حالت را پیدا کرده‌ام، اما دقایقی بعد متوجه می‌شدم که هنوز می‌شود بهتر و ایمن‌تر چید. این تغییرات مکرر خسته‌کننده بود، ولی ضروری.

مشکل بزرگ دیگری که در روز هشتم با آن روبه‌رو شدم، قطعی برق بود. چند بار در طول روز، ناگهان چراغ‌ها خاموش و هواکش‌ها از کار افتادند. این موضوع به شدت شرایط را دشوار می‌کرد، چون با خاموش شدن هواکش‌ها، جریان هوای تازه قطع می‌شد و بوی تند مواد شیمیایی به سرعت در فضا پخش می‌شد. حتی با داشتن ماسک، حس خفگی و سنگینی هوا آزاردهنده بود. مجبور می‌شدم کار را متوقف کنم، پنجره‌ها را باز کنم و چند دقیقه‌ای بیرون از آزمایشگاه بایستم تا دوباره هوا جریان پیدا کند. این وقفه‌های ناخواسته هم از سرعت کار می‌کاست و هم فشار روانی زیادی ایجاد می‌کرد.

با وجود این مشکلات، سعی کردم به چیدمان بهتری در کمدها ادامه دهم. تصمیم گرفتم قفسه‌ها را به بخش‌های واضح‌تر تقسیم کنم: اسیدها در طبقات پایینی با ظرف‌های محافظ، بازها در طبقات جداگانه، و حلال‌های آلی در نزدیکی پنجره و هواکش تا بخاراتشان سریع‌تر تخلیه شود. مواد معدنی جامد و نمک‌ها را در کمد پنجم قرار دادم تا دسترسی به آن‌ها آسان‌تر باشد و خطر کمتری ایجاد کنند. هرچند هنوز همه چیز قطعی و نهایی نبود، اما با هر بار تغییر، نظم و ایمنی بیشتری شکل می‌گرفت.

در عین حال، یک واقعیت نگران‌کننده همیشه در ذهنم حضور داشت: نگهداری این همه شیشه اسید و مواد آلی خطرناک کار ساده‌ای نیست. حتی اگر همه چیز به ظاهر مرتب باشد، کوچک‌ترین بی‌احتیاطی یا شکستن یک شیشه می‌تواند حادثه‌ای جدی بیافریند. بطری‌های شیشه‌ای قدیمی، بعضاً ترک‌دار یا فرسوده بودند. برخی درب‌ها به سختی باز و بسته می‌شدند و احتمال نشت یا گیر کردنشان وجود داشت. همچنین مقدار زیاد مواد آلی فرار مانند متانول و استون، خطر آتش‌سوزی و انفجار را در صورت کوچک‌ترین جرقه بالا می‌برد. این مسائل سبب می‌شد که هر بار که بطری‌ای را جابجا می‌کنم، با احتیاطی دوچندان این کار را انجام دهم.

با وجود همه سختی‌ها، روز هشتم فرصت خوبی بود برای درک عمیق‌تر از اهمیت نظم در آزمایشگاه. فهمیدم که صرفاً تخلیه و شستشوی قفسه‌ها کافی نیست؛ مرحله دشوارتر، ایجاد چیدمانی ایمن و پایدار برای صدها ماده مختلف است. هر تصمیم کوچک، مثل قرار دادن یک بطری اسید در طبقه بالا یا پایین، می‌تواند پیامدهای جدی داشته باشد. همچنین متوجه شدم که کار واقعی تازه آغاز شده است؛ زیرا هنوز نیاز به برچسب‌گذاری دقیق، تفکیک نهایی، و حتی برنامه‌ای برای معدوم‌سازی مواد غیرقابل استفاده وجود دارد.

در پایان روز هشتم، خسته اما امیدوار بودم. میز بزرگ هنوز نیمه‌پر از بطری‌ها بود، کمدها تا حدی مرتب شده بودند و هوای آزمایشگاه پس از چندین بار قطعی برق دوباره در جریان بود. مشکلات همچنان زیاد بودند، اما نشانه‌هایی از پیشرفت هم وجود داشت. قفسه‌های تمیز، تغییرات مکرر اما رو به بهبود در چیدمان، و آگاهی بیشتر از خطرات، همگی بخشی از تجربه‌ای بودند که به من می‌آموخت آزمایشگاه فقط مکانی برای انجام آزمایش‌های علمی نیست، بلکه قبل از هر چیز محیطی است که باید ایمن و منظم اداره شود. روز هشتم نشان داد که مسیر هنوز طولانی است، اما پایه‌های کار درست گذاشته شده و هر گام کوچک می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند.


روز نهم

روز دهم

روز نهم و دهم

روز نهم و دهم آزمایشگاه


روز نهم و دهم، برخلاف روزهای قبل که بیشتر با بطری‌های شیمیایی و قفسه‌های مواد سر و کار داشتم، به دنیای دیگری از ابزار و تجهیزات آموزشی اختصاص یافت. صبح وقتی وارد آزمایشگاه شدم، تصمیم گرفتم که این بار تمرکز اصلی‌ام روی مولاژها و قطعات آموزشی زیست‌شناسی باشد؛ همان وسایلی که سال‌ها در گوشه و کنار آزمایشگاه رها شده بودند و حالا زیر لایه‌ای از گرد و غبار، دود و چربی، چهره‌ای کدر و فراموش‌شده پیدا کرده بودند. این مولاژها در گذشته ابزار اصلی برای آموزش اندام‌شناسی و زیست سلولی بودند، اما مدت‌ها بی‌استفاده مانده و زیبایی و کارایی خود را از دست داده بودند.

شروع کار با جمع‌آوری ده‌ها قطعه پراکنده بود. در قفسه‌های پایین، پشت شیشه‌ها و حتی در جعبه‌های نیمه‌پاره، قطعات مختلفی پیدا کردم: مدل‌های پلاستیکی رحم، اندام جنین در مراحل مختلف رشد، مولاژ چشم و گوش، مفاصل مصنوعی و نیم‌تنه‌های آموزشی. هرکدام لایه‌ای از گرد و دوده را روی خود داشتند و برخی حتی به سختی قابل شناسایی بودند. صحنه‌ای بود که بیشتر شبیه انباری متروکه به نظر می‌رسید تا یک آزمایشگاه آموزشی.

همه این قطعات را یکی‌یکی روی میز بزرگ چیدم. تعدادشان بیشتر از آن بود که تصور می‌کردم. از فاصله دور، مجموعه‌ای آشفته و بی‌جان به نظر می‌رسیدند، اما من می‌دانستم که با کمی زمان و صبر، می‌توان آن‌ها را دوباره به وسایل آموزشی ارزشمندی تبدیل کرد. یک لگن بزرگ آب گرم آماده کردم، مقداری تاید در آن ریختم و با دستمال‌های نرم و برس‌های کوچک سراغ شستشو رفتم.

فرآیند شستشو لذت خاصی داشت. وقتی دستمال خیس و کف‌آلود را روی سطح مولاژها می‌کشیدم، لایه‌های سال‌ها چسبیده به پلاستیک و سرامیک آرام آرام پاک می‌شدند. رنگ‌ها دوباره نمایان می‌شدند؛ قرمز، آبی، سبز و سفید. قطعاتی که در ابتدا خاکستری و کدر بودند، پس از شستشو برق خاصی پیدا کردند. مولاژ چشم، که ابتدا به لکه‌های سیاه و قهوه‌ای پوشیده شده بود، حالا سفید و شفاف شده و بخش عنبیه آبی آن جلوه زیبایی داشت. رحم پلاستیکی و مدل جنین درون آن، با جزئیات تمیز و روشن خود، به‌راحتی قابل تشخیص شدند. مفاصل مصنوعی که از پلاستیک سفید و قطعات فلزی ساخته شده بودند، پس از شستشو به شکل اولیه برگشتند و دیگر خبری از لایه چربی و لکه‌های سیاه روی آن‌ها نبود.

کار شستشو ساعت‌ها طول کشید. هر قطعه نیازمند توجه خاصی بود. برخی مولاژها با رنگ‌های حساس نقاشی شده بودند، بنابراین باید با ظرافت بیشتری شسته می‌شدند تا رنگ‌های اصلی آسیب نبینند. برخی دیگر ترک‌های سطحی داشتند و نیاز به خشک‌کردن دقیق داشتند تا آب در شیارها نماند. اما در پایان، مجموعه‌ای زیبا و درخشان پیش رویم شکل گرفت. می‌توانستم بگویم که حالا دوباره آماده بودند تا در کلاس‌های زیست‌شناسی استفاده شوند.

پس از اتمام مولاژها، نوبت به تجهیزات دقیق‌تر رسید. میکروسکوپ‌ها که یکی از مهم‌ترین ابزارهای هر آزمایشگاه زیستی هستند، مدت‌ها بدون استفاده در گوشه‌ای مانده بودند. شیشه عدسی‌ها پر از گرد و دود بود و بدنه فلزی‌شان لکه‌های کدر داشت. با دستمال نرم و محلول شوینده، بدنه‌ها را تمیز کردم و سپس با پارچه مخصوص، عدسی‌ها را براق نمودم. حس عجیبی داشت وقتی می‌دیدم دستگاه‌هایی که در ابتدا زنگ‌زده و فراموش‌شده به نظر می‌رسیدند، حالا با سطحی براق و عدسی‌های شفاف دوباره جان می‌گیرند.

در ادامه به سراغ مدل‌های شبیه‌سازی DNA و mRNA رفتم. این مدل‌ها که از قطعات رنگی و پلاستیکی ساخته شده بودند، به هم ریخته و بعضاً کثیف بودند. هر قطعه جدا شد، با تاید شسته شد و سپس دوباره خشک و مونتاژ شد. وقتی نوار مارپیچی DNA با رنگ‌های روشن قرمز و آبی دوباره شکل گرفت، حس کردم یکی از زیباترین لحظه‌های روز را تجربه می‌کنم. دیدن این مدل‌ها نه تنها نشان‌دهنده نظم مولکولی حیات بود، بلکه به من یادآوری کرد که علم چگونه حتی در قالب ابزارهای ساده آموزشی می‌تواند الهام‌بخش و شگفت‌انگیز باشد.

اما یکی از شگفتی‌های روز نهم، دستگاه قدیمی پخش اسلاید بود. این وسیله که احتمالاً دهه‌ها پیش در کلاس‌ها برای نمایش اسلایدهای آموزشی استفاده می‌شد، زیر لایه‌ای ضخیم از دوده و گرد و خاک تقریباً سیاه به نظر می‌رسید. با حوصله فراوان شروع به تمیزکاری آن کردم. ابتدا بدنه فلزی را با دستمال مرطوب پاک کردم، سپس بخش‌های شیشه‌ای و لنزها را شستم. به مرور، تغییر رنگ عجیبی نمایان شد: بدنه‌ای که سال‌ها سیاه به نظر می‌رسید، در واقع آبی تیره بود! لایه‌های دود و چربی باعث شده بودند رنگ اصلی دستگاه پنهان بماند، اما حالا با تمیزکاری کامل، زیبایی واقعی آن آشکار شد. دیدن این تغییر، حس کشف گنجی قدیمی را داشت؛ وسیله‌ای که همه فکر می‌کردند فرسوده و از کار افتاده است، دوباره چهره‌ای زیبا و ارزشمند یافت.

با پایان روز نهم، آزمایشگاه حال و هوای متفاوتی پیدا کرده بود. اگر روزهای قبل بوی مواد شیمیایی، بطری‌های اسید و قفسه‌های پرخطر در مرکز توجه بودند، امروز رنگ‌ها و زیبایی مولاژها، تمیزی میکروسکوپ‌ها و براق شدن مدل‌های DNA و mRNA فضا را پر کرده بود. مجموعه‌ای پراکنده و کثیف حالا به یک کلکسیون آموزشی زیبا تبدیل شده بود. دیدن نیم‌تنه‌های تمیز و قطعات براق روی قفسه‌ها، نه تنها برای من بلکه برای هر کسی که وارد آزمایشگاه می‌شد، نوعی انگیزه و انرژی مثبت ایجاد می‌کرد.

روز نهم نشان داد که نگهداری و نظافت تجهیزات آموزشی، به همان اندازه مواد شیمیایی اهمیت دارد. شاید یک بطری اسید یا حلال برای کار علمی حیاتی باشد، اما یک مولاژ زیبا و یک میکروسکوپ تمیز هم برای آموزش نسل جدید دانشجویان نقش اساسی دارد. حالا آزمایشگاه قدمی بزرگ به سمت تبدیل شدن به محیطی کامل‌تر برداشته بود؛ جایی که هم ایمنی شیمیایی رعایت شده و هم زیبایی بصری و کارایی ابزارهای آموزشی بازگشته است.


روز یازدهم

روز یازدهم

روز یازدهم در اتاق شیمی، روزی کاملاً متفاوت با روزهای قبل بود. از همان ابتدای صبح حس کردم امروز قرار نیست فقط به تمیزکاری یا مرتب‌سازی محدود شود. اتاق شیمی همیشه بوی خاص خود را دارد؛ بوی مواد شیمیایی، قفسه‌هایی پر از شیشه‌های رنگارنگ و برچسب‌های قدیمی و سکوتی که با صدای ورق خوردن دفترچه‌ها یا برخورد ابزارهای آزمایشگاهی شکسته می‌شود. این بار قصد داشتم همه چیز را به شکل علمی‌تر و استاندارد بررسی کنم.

با گوشی شخصی‌ام وارد عمل شدم. هر شیشه یا ظرفی که از قفسه‌ها بیرون می‌آوردم، نام آن را وارد برنامه می‌کردم و از هوش مصنوعی GPT می‌پرسیدم: «این ماده چه کاربردی دارد؟ چه خطراتی دارد؟ شرایط نگهداری‌اش چگونه است؟ با چه مواد دیگری می‌تواند واکنش خطرناک بدهد؟» پاسخ‌ها دقیق و مستند بودند و بر اساس استانداردهای MSDS-HSE و Hazard Sheets تنظیم شده بودند.

برای مثال، وقتی به نیترات‌ها رسیدم، هوش مصنوعی هشدار داد که این مواد در تماس با ترکیبات احیاکننده یا سوخت‌های آلی می‌توانند خطرناک شوند. یا درباره‌ی کلرات‌ها توضیح داد که باید دور از مواد کاهنده و اسیدهای قوی نگهداری شوند. این روند باعث شد دیگر شیشه‌ها فقط اشیاء بی‌جان نباشند؛ هر کدام تاریخچه، خطر و کاربرد خاص خود را داشتند که باید به رسمیت شناخته می‌شد.

ساعت‌ها گذشت و همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت، تا اینکه به شیشه‌ای برخوردم که نامش توجه مرا جلب کرد: اسید پیکریک، یا همان ۳-نیتروفنل. برچسب زرد و کم‌رنگ روی شیشه نشان می‌داد سال‌هاست که این بطری دست‌نخورده مانده است. قلبم تندتر زد و گوشی را در دستم محکم گرفتم.

سریع نام ماده را در گوشی وارد کردم و از هوش مصنوعی پرسیدم: «۳-نیتروفنل چیست و چه خطراتی دارد؟» پاسخ آمد: «۳-نیتروفنل (Picric Acid) یک ترکیب شیمیایی با فرمول C₆H₃N₃O₇ است. در گذشته به عنوان معرف شیمیایی برای تشخیص پروتئین‌ها و آلبومین ادرار استفاده می‌شد. اما خطرناک‌ترین ویژگی آن این است که در حالت خشک، بسیار منفجره است و کوچک‌ترین ضربه، اصطکاک یا حرارت می‌تواند باعث انفجار آن شود.»

ناخودآگاه شیشه را آرام روی میز گذاشتم. کریستال‌های زرد خشک داخل آن قابل مشاهده بود و حتی لمس کردنش می‌توانست خطرناک باشد. از هوش مصنوعی پرسیدم: «در این شرایط باید چه کار کنم؟» پاسخ روشن بود: «به هیچ وجه دست نزن. محل را ایمن کن و فوراً به مسئولان اطلاع بده.»

بلافاصله مدیر مدرسه را مطلع کردم. او پس از شنیدن توضیحاتم گفت: «این موضوع جدی است. باید حراست مطلع شود.» تماس تلفنی برقرار شد و حراست اعلام کرد: «به هیچ وجه به آن بطری دست نزنید، محل را ترک کنید و در آن را پلمب کنید تا کارشناسان متخصص بررسی کنند.»

با رعایت توصیه‌ها، ظرف را در یک جای امن و جدا از دیگر مواد گذاشتم و محل آن را به مدیر مدرسه نشان دادم تا مطمئن شویم هیچ کس به طور اتفاقی آن را جابه‌جا نمی‌کند. سپس در کمد را محکم بستم و درب آزمایشگاه را ترک کردم.

بعد از آن، دوباره سراغ سایر مواد رفتم و با گوشی شخصی تک‌تک آن‌ها را بررسی و دسته‌بندی کردم. هر ماده‌ای که از کمدها بیرون می‌آوردم، موقعیت مناسبش در قفسه مشخص شد و همه چیز طبق دستورالعمل استاندارد ثبت شد.

آن روز تجربه‌ای ارزشمند بود. فهمیدم که حتی یک بطری کوچک و قدیمی می‌تواند بسیار خطرناک‌تر از ده‌ها ابزار و دستگاه‌های آزمایشگاهی باشد. همچنین، نقش هوش مصنوعی در ارائه‌ی اطلاعات دقیق و هشدارهای ایمنی برای جلوگیری از حادثه کاملاً آشکار شد.


شرح مفصل ۳-نیتروفنل (اسید پیکریک)

فرمول شیمیایی: C₆H₃N₃O₇

نام شیمیایی: ۲،۴،۶-تری‌نیتروفنول (2,4,6-Trinitrophenol)

خواص فیزیکی و شیمیایی:

  • رنگ: زرد روشن
  • حالت: بلور یا پودر خشک
  • حلالیت: در آب نسبتا کم، در الکل و اتر قابل حل
  • نقطه ذوب: ۱۲۴–۱۳۰ درجه سانتی‌گراد
  • واکنش‌پذیری: بسیار حساس به اصطکاک، ضربه و حرارت

خطرات:

  • بسیار منفجره در حالت خشک
  • تماس با پوست یا استنشاق بخارات می‌تواند مضر باشد
  • باید دور از حرارت، شعله، فلزات سنگین و مواد احیاکننده نگهداری شود

کاربردها:

  • تاریخی: در قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ برای تشخیص پروتئین‌ها و آلبومین ادرار
  • نظامی: به دلیل خاصیت منفجره، در ترکیبات اولیه مواد منفجره و دتوناتورها استفاده می‌شد
  • آزمایشگاهی: امروزه به دلیل خطر بالا کمتر استفاده می‌شود و عمدتاً جنبه تحقیقاتی دارد

به این ترتیب، روز یازدهم با رعایت کامل نکات ایمنی، استفاده از هوش مصنوعی برای تصمیم‌گیری‌های درست و قرار دادن ظرف اسید پیکریک در محل امن به پایان رسید و درس بزرگی درباره اهمیت ایمنی در آزمایشگاه و مسئولیت شخصی در مواجهه با مواد خطرناک برای من باقی گذاشت.


روز دوازدهم

روز دوازدهم

روز دوازدهم، ادامه‌ای بود بر تلاش‌های پیشین در اتاق شیمی، اما حالا حس و حال پیشرفت بیشتری در کار وجود داشت. هدف اصلی، چیدمان کامل و استاندارد مواد شیمیایی بود تا کمدها نه تنها مرتب و ایمن شوند بلکه دسترسی به هر ماده سریع و مطمئن باشد. همانطور که در روزهای گذشته از هوش مصنوعی GPT کمک گرفته بودم، امروز هم تمام تصمیم‌ها بر اساس توصیه‌های آن گرفته شد. هر ماده‌ای که بررسی می‌شد، محل مناسبش در کمد مشخص می‌شد و اطلاعات مربوط به خطرات، کاربرد و واکنش‌های احتمالی با دیگر مواد ثبت می‌شد.

از صبح، بطری‌ها و شیشه‌ها را یکی‌یکی بررسی و با برنامه هوش مصنوعی تطبیق دادم. تصمیم گرفتم اسیدها و مواد خطرناک اضافی را در قفسه‌های پایینی قرار دهم، جایی که دسترسی به آنها محدودتر و ایمن‌تر باشد. هر شیشه‌ای که جای خود را پیدا می‌کرد، برچسب جدیدی شامل نام ماده و توضیح کوتاه درباره خطرات یا کاربرد آن دریافت کرد. این روش باعث شد حتی اگر کسی در آینده به سرعت به این مواد نیاز داشت، با حداقل خطر و بیشترین آگاهی آن‌ها را استفاده کند.

در میانه‌ی کار، یکی از دبیران شیمی مدرسه آمد تا روند کار را ببیند. او با دقت قفسه‌ها و نحوه چیدمان را بررسی کرد و پس از چند دقیقه گفت که کار بسیار اصولی و دقیق انجام شده و تایید خود را اعلام کرد. دیدن رضایت و تایید یک متخصص واقعی، حس اعتماد به نفس و رضایت عمیقی به من داد و انگیزه‌ام برای ادامه کار دوچندان شد.

همزمان، مشغول بودم تا مواد اضافی یا کم‌استفاده را شناسایی کنم. آنها را در چند کارتن مقوایی قرار دادم تا برای انبار آماده شوند. هر کارتن برچسب‌گذاری شد تا مشخص باشد کدام دسته مواد داخل آن قرار دارد و اطلاعات ایمنی مختصر روی هر کارتن نوشته شد. این کار باعث شد میزهای اصلی آزمایشگاه خلوت‌تر شوند و محیط برای ادامه کار مرتب‌تر و ایمن‌تر گردد.

بعد از مرتب‌سازی، به سراغ شستشوی مجدد میزهای اصلی رفتم. با استفاده از دستمال‌های مرطوب و شوینده مناسب، تمام سطوح میزها را پاک کردم تا آثار پودرها، لکه‌ها و مواد شیمیایی باقی‌مانده از روزهای گذشته کاملاً از بین برود. لمس سطوح تمیز و براق، حس رضایت خاصی ایجاد کرد و نشان می‌داد که تلاش‌های مستمر در حال نتیجه دادن هستند.

سپس نوبت به هود آزمایشگاه رسید. هود محل کار با حلال‌ها و مواد فرار بود و به همین دلیل تمیز کردن آن از اهمیت بالایی برخوردار بود. تمام شیشه‌ها و قفسه‌های کوچک هود را بیرون آوردم، سطح داخلی و خارجی آن را با دقت پاک کردم و مطمئن شدم که هیچ اثری از رسوبات یا ذرات مواد باقی نمانده باشد. تهویه هود فعال و جریان هوا مناسب بود و همین باعث شد کار تمیزکاری با ایمنی کامل انجام شود.

در ادامه روز، مشغول نوشتن لیست کامل مواد شیمیایی شدم. هر ماده با نام، محل قرارگیری، دسته‌بندی و خطرات آن ثبت شد تا یک مرجع استاندارد و قابل استفاده برای آینده داشته باشیم. این لیست به من کمک می‌کرد تا کنترل دقیقی روی تمامی مواد داشته باشم و حتی کوچکترین تغییرات یا مواد جدید را سریع شناسایی کنم.

اما درست در میانه‌ی این فرآیند، برق رفت و هواکش‌ها و نور آزمایشگاه خاموش شدند. این اتفاق باعث شد که مجبور شوم برای لحظاتی کار را متوقف کنم، زیرا بدون تهویه مناسب کار با مواد شیمیایی خطرناک بود. با این حال، برنامه‌ام مشخص بود و دانستم ادامه کار به زمان بعدی موکول می‌شود. تجهیزات و شیشه‌ها در جای امن گذاشته شدند و میزها و هود در وضعیت ایمن باقی ماندند تا پس از بازگشت برق، بتوانم کار را ادامه دهم.

روز دوازدهم نشان داد که چیدمان ایمن و استاندارد مواد شیمیایی، برچسب‌گذاری دقیق، آماده‌سازی مواد اضافی برای انبار و تمیز کردن هود و میزها، حتی در شرایط محدودیت و وقفه‌های ناگهانی برق، امکان‌پذیر است. همچنین تایید یک دبیر حرفه‌ای شیمی باعث شد اطمینان بیشتری نسبت به کیفیت و ایمنی کار پیدا کنم. پایان روز، حس نظم و کنترل بر محیط آزمایشگاه عمیقاً رضایت‌بخش بود و نشان داد که تلاش‌های مستمر برای ایجاد محیطی ایمن و منظم به نتیجه رسیده است.


روز سیزدهم

روز سیزدهم

روز سیزدهم با یک اتفاق غیرمنتظره آغاز شد. وقتی وارد اتاق شیمی شدم و نگاهی دوباره به کمدها انداختم، متوجه شدم هنوز کمد نهم را باز نکرده‌ام. تا آن زمان تقریباً همه قفسه‌ها و کمدها را بررسی کرده، مواد را مرتب و لیست‌ها را نوشته بودم، اما این یکی گویا جا مانده بود. در نگاه اول، قفل زنگ‌زده و کهنه‌اش توجه‌ام را جلب کرد؛ گویی سال‌ها کسی به سراغش نرفته بود. حس کنجکاوی و مسئولیت باعث شد تصمیم بگیرم هرطور که هست آن را باز کنم.

ابتدا تلاش کردم با کلیدی که برای بقیه کمدها استفاده می‌شد، در را باز کنم، اما کلید تنها در محل خود می‌چرخید و زنگ‌زدگی مکانیزم مانع از باز شدن می‌شد. کمی روغن مخصوص روی قفل ریختم و چند بار امتحان کردم؛ صدای خش‌خش و مقاومت فلز نشان می‌داد مدت‌ها از کار افتاده است. پس از چند تلاش بی‌نتیجه، فهمیدم که راهی جز باز کردن دستی قفل با ابزار ندارم.

با دقت ابزارهای کوچک برداشتم و شروع کردم به باز کردن مرحله‌به‌مرحله. پیچ‌ها زنگ‌زده بودند و هر بار که فشار می‌آوردم، ذرات ریزِ زنگ مانند پودر قرمزرنگ روی زمین می‌ریخت. کار آسانی نبود؛ گاهی انگشت‌هایم زخمی می‌شد و گرد کهنگی در فضا پخش می‌گردید. پس از نیم‌ساعت تلاش مداوم، بالاخره قفل تکه‌تکه جدا شد و لحظه‌ای که در کمد باز شد، بوی کهنگی و خاک کهنه همه‌جا را پر کرد.

داخل کمد نمایانگر یک انبار فراموش‌شده بود: شیشه‌های شکسته، ظروف ترک‌خورده، لوله‌های آزمایش خردشده و تکه‌های شیشه هر سو پراکنده بودند. لایه‌ای ضخیم از گرد و غبار و خاک‌روبه روی همه چیز نشسته بود و به‌نظر می‌رسید سال‌ها کسی جرئت نزدیک شدن به آن را نداشته است. صحنه شبیه انباری بود که برای دورریختنی‌ها استفاده شده و سپس رها گشته بود.

اولین اقدام ایمنی بود: دستکش‌های ضخیم پوشیدم تا از بریدگی با شیشه‌های تیز جلوگیری شود و عینک محافظ زدم. سپس یک سطل بزرگ و کیسه‌های مخصوص پسماند شیمیایی تهیه کردم و شروع به جمع‌آوری خرده‌شیشه‌ها کردم. هر بار دستی در میان وسایل می‌بردم، صدای خردشدن آرامی می‌آمد. ظرف‌های پلاستیکی ترک‌خورده، درپوش‌های شکسته و اقلام فلزی را جدا کردم و موارد مشکوک را در کیسه‌های مهروموم‌شده گذاشتم تا بعدها طبق روش استاندارد دفع شوند.

تمیز کردن این کمد چنان زمان‌بر بود که تقریباً یک روز کاری کامل را گرفت. ابتدا گرد و غبار سطحی را با جارو و دستمال خشک برداشتم. سپس تمامی کف و دیواره‌های داخلی را با محلول شوینده و تاید شستم. این شست‌وشو را دو بار انجام دادم اما حس کردم هنوز آثار رسوبات باقی است؛ بنابراین بار سوم و چهارم نیز با دقت دستمال مرطوب کشیدم تا مطمئن شوم هیچ ذره‌ای از خاک و رسوبات باقی نمانده است. تنها پس از چهار مرتبه پاک‌سازی کامل بود که رنگ واقعی دیواره‌های فلزی کمد دوباره نمایان شد.

در حین پاک‌سازی، چند آیتم قابل بازیابی پیدا شد: دو قیف شیشه‌ای که با شست‌وشوی دقیق قابل استفاده شدند و چند گیره فلزی که هرچند کمی زنگ‌زده بودند اما قابل احیا برای پروژه‌های ساده بودند. این کشفیات کوچک مانند گنجی در دل آشفتگی بودند و به من یادآوری کردند که حتی در به‌ظاهر بی‌ارزش‌ترین انبارها می‌توان چیزهای مفیدی یافت.

یک بخش مهم از کار تفکیک و جداسازی پسماندها بود. شیشه‌های غیرقابل استفاده در یک کارتن مخصوص قرار گرفتند؛ مواد ناشناس یا خطرناک به‌طور ایمن در بطری‌های کوچک بسته‌بندی و برچسب‌گذاری شدند تا بعداً با هماهنگی دبیر شیمی به‌روش استاندارد دفع شوند. این مرحله نیازمند دقت و صبر زیادی بود چون کوچک‌ترین بی‌دقتی می‌توانست منجر به تماس ناخواسته با ماده‌ای خطرناک شود.

بعد از جمع‌آوری و شست‌وشوی کامل، نوبت به بازچینی و سازمان‌دهی کمد رسید. تصمیم گرفتم برخلاف گذشته این محفظه را به محلی برای نگهداری ابزار عمومی و کم‌خطر اختصاص دهم. گیره‌ها، قیف‌ها و ابزار ساده پس از تمیز شدن مرتب در طبقات چیده شدند و شیشه‌های کوچک سالم در قفسه بالایی قرار گرفتند. بدین ترتیب کمد نهم از یک انبار متروک و پرخطر به بخشی ایمن و کاربردی آزمایشگاه تبدیل شد.

در پایان روز وقتی در کمد را بستم، حس عجیبی داشتم: این گوشه‌ای که سال‌ها نادیده گرفته شده بود اکنون روشن، تمیز و قابل‌استفاده شده بود. تمیزکاری کمد نهم نه‌تنها به سامان‌دهی فضا کمک کرد، بلکه تجربه‌ای آموزنده به من داد؛ اینکه با حوصله و دقت می‌توان از دل بی‌نظمی‌ها چیزی مفید ساخت.

روز سیزدهم نشان داد که کار در آزمایشگاه فراتر از چیدن شیشه‌های سالم است؛ گاهی باید سراغ کمدهای فراموش‌شده رفت، با زنگ‌زدگی و گرد و غبار جنگید، پسماندها را با ایمنی مدیریت کرد و از دل خرابه‌ها چیزهای تازه‌ای ساخت. این روز خسته‌کننده بود اما رضایت عمیقی که از پایان کار به‌دست آمد، ارزش تمام تلاش‌ها را داشت.


روز چهاردهم

روز چهاردهم

روز چهاردهم، ادامه‌ای مستقیم از روزهای گذشته بود اما این‌بار تمرکز اصلی بر روی احتیاط و ایمنی بیشتر بود. تصمیم گرفتم اسیدها و مواد خطرناک اضافی را به‌طور منظم بازچینی کنم؛ نه در همان کمدِ میانی که پیش‌تر استفاده می‌شد، بلکه آنها را دسته‌بندی کرده و در کمدهای زیر کمد اصلی گذاشتم تا در ارتفاع کمتر و دسترس محدودتر قرار گیرند. اینجا هدف تنها نظم‌دهی نبود؛ هدف کاهش احتمال شکستگی، نشت و ایجاد واکنش‌های ناخواسته بود که ممکن است از تماس یا سقوط یک ظرف به ظرف دیگر رخ دهد.

برای اطمینان بیشتر، میان هر ردیف بطری و شیشه، مقوا گذاری کردم. از چند جعبه کارتن محکم، جداکننده‌هایی برش زده و بین هر دو ظرف قرار دادم تا از تماس مستقیم شیشه‌ها جلوگیری شود. این جداسازیِ ساده اما مؤثر، باعث می‌شود حتی اگر قفسه کمی تکان بخورد یا فردی به‌صورت ناخواسته چیزی را به دیواره برخورد دهد، ضربه مستقیم میان بطری‌ها منتقل نشود و احتمال لب‌پر شدن یا خرد شدن کاهش یابد. علاوه بر این، مقواها به‌عنوان سپری فیزیکی عمل کرده و از کنش مستقیم میان درپوش‌ها و گردن بطری‌ها جلوگیری می‌کنند.

نکته دیگری که در نظر گرفته شد، حفظ تهویه و جلوگیری از تجمع بخار بود؛ بنابراین ترتیب چینش را طوری تنظیم کردم که میان ردیف‌ها فاصله‌ای برای عبور هوا باقی بماند. این فاصله و چینش مقوایی، گردش هوا را در دل کمد تسهیل می‌کند و از ماندن بوی تند اسیدها در یک نقطه جلوگیری می‌کند؛ امری که هم به کاهش خطر و هم به محافظت از سلامت افرادی که در آزمایشگاه کار می‌کنند کمک می‌کند.

در میانه‌ی کار، مدیر مدرسه به آزمایشگاه آمد و خبر داد که نقاشی کلی دیوارهای آزمایشگاه‌های فیزیک، شیمی و زیست آغاز شده است. نقاشان از صبح مشغول بودند و شروع به زیرکاری و بتونه‌کشی کردند تا سطوح ترک‌خورده و ناهموار را صاف کنند. مدیر گفت که کار حداقل تا ۳ روز دیگر ادامه خواهد داشت؛ بنابراین باید با حضور رنگ و سروصدا و نیز بوی حاصل از نقاشی همزیستی موقتی برقرار کنیم. این تصمیم مدیر برای نوسازی فضا، نوید تازگی و روشنایی بیشتر را برای محیط آموزشی می‌داد، اما در کوتاه‌مدت به معنی حضور مداوم نقاش و مواد رنگی در اطراف آزمایشگاه بود.

به درخواست مدیر، بخشی از زمانم را نیز به آماده‌سازی چند ست‌آپ یا دستگاه فیزیک اختصاص دادم. با نور کم و گاهی قطعی ناگهانی برق مجبور بودم روی دستگاه‌های غیربرقی یا قطعات مکانیکی کار کنم؛ اما خوشبختانه گوشه و کنار انبار پر از ابزارهای قدیمی و گاهی ارزشمند بود. در انبار و لابلای زباله‌ها چیزهای جالبی پیدا کردم: پایه‌های آزمایشی، عدسی‌ها، گیره‌ها و حتی چند موتور کوچک که فقط نیاز به تمیزکاری و تعویض چند قطعه داشتند. دیدن این وسایل یادآور این بود که آنچه برای دیگران دورریز است می‌تواند برای آموزش دوباره جان بگیرد.

اما روز بی‌دردسر نبود؛ قطعی برق بارها کار را مختل کرد. خاموشی‌ها باعث شد برخی تست‌ها و راه‌اندازی دستگاه‌های الکتریکی عقب بیفتد و من مجبور شدم بیشتر وقت را به امور دستی، پاک‌سازی و مرتب‌سازی اختصاص دهم. از طرفی عدم دسترسی به نور و تهویه بر ایمنی کار نیز اثر می‌گذاشت و همیشه باید مراقب بودم که هیچ بطری باز یا ابزاری در معرض خطر قرار نگیرد.

مسأله دیگر برای من شخصی بود: بوی رنگ که برایم مانند یک عامل تحریک‌کننده عمل می‌کند. بدنم نسبت به این بو حساس است و به محض شروع نقاشی، حس آلرژی فعال شد. عطسه‌های پشت‌سرهم و خارش بینی مزاحم تمرکز بود؛ حتی با استفاده از ماسک ساده هم نتوانستم به‌طور کامل از علائم جلوگیری کنم. گاهی مجبور می‌شدم چند دقیقه کنار بروم، نفس تازه‌ای بکشم و دوباره بازگردم. این حساسیت باعث شد در نحوه برنامه‌ریزی زمان حضورم در فضا تجدیدنظر کنم و کارهایی را که نیاز به تمرکز و هوای پاک داشت به زمان‌هایی موکول کنم که نقاش موقتاً استراحت می‌کرد یا محل اجرای رنگ‌آمیزی را متعویق می‌ساخت.

با این حال، نتیجه تلاش‌های امروز مشهود بود: کمدهای زیرین اکنون منظم و ایمن شده بودند، بطری‌ها با برچسب و جداکننده مقوایی از هم جدا شده و مسیرهای عبور هوا فراهم شده بود. وسایل فیزیک تا حدی بازسازی شده و فهرستی از دستگاه‌هایی که نیاز به تعمیر دارند تهیه کردم تا پس از بازگشت برق و پایان کار نقاشی، بتوانم آنها را مرحله‌به‌مرحله راه‌اندازی کنم. مدیر با دیدن تغییرات، رضایت نشان داد و قول داد برای دفع مناسب پسماندهای شیمیایی و تهیه لوازم حفاظت فردی بیشتر حمایت کند.

در پایان روز، با وجود خستگی و عطسه‌های پی‌درپی، حسی از امید و رضایت داشتم. می‌دانستم که سه روز آینده با حضور رنگ، بوی تند و مشغله‌های فنی همراه خواهد بود، اما تصویری روشن از آزمایشگاهی امن‌تر و مرتب‌تر برای آینده در ذهنم شکل گرفته بود؛ جایی که وسایل بازیابی‌شده دوباره به کار گرفته می‌شوند و دیوارهای تازه‌رنگ، کلاس‌ها را پذیراتر می‌کنند.


روز پانزدهم

روز پانزدهم

روز پانزدهم – چکاپ فاضلاب و کشف دستگاه تخلیه الکتریکی

امروز پانزدهمین روز فعالیت من در آزمایشگاه بود؛ روزی که برخلاف روزهای قبل، تمرکزم نه تنها روی سامان‌دهی وسایل و تجهیزات، بلکه بر روی وضعیت زیرساختی آزمایشگاه هم قرار گرفت. صبح که وارد شدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد وضعیت سینک‌ها و سکوهای آزمایشگاه بود. مدت‌ها بود که آب درون سینک‌ها به کندی حرکت می‌کرد و گاهی حتی پس می‌زد. وقتی دقیق‌تر بررسی کردم، متوجه شدم مشکل جدی‌تر از آن چیزی است که در ابتدا به نظر می‌رسید. گلوگاه سینک از لوله‌ی اصلی فاضلاب جدا شده بود و این باعث نشت و گرفتگی‌های مکرر شده بود. از طرف دیگر، لوله‌هایی که در دل زمین کار گذاشته شده‌اند هم گرفتگی شدیدی داشتند و همین امر باعث شده بود که مسیر حرکت آب تقریباً بسته شود.

برای اینکه همه‌چیز را دقیق مستند کنم، تمام ایرادها را یادداشت کردم تا به لوله‌کش مدرسه نشان دهم. قرار شد در روزهای آینده او بیاید و تعمیرات اساسی انجام دهد. با خود فکر کردم که اگر این موضوع به حال خود رها شود، علاوه بر مشکلات بهداشتی، امکان بوی نامطبوع و حتی نشت آب به کف آزمایشگاه هم وجود دارد. این تجربه برایم یادآور این نکته بود که در آزمایشگاه تنها ابزار و دستگاه‌ها مهم نیستند، بلکه زیرساخت‌هایی مثل آب، برق و تهویه هم نقش تعیین‌کننده‌ای در کیفیت کار علمی دارند.

بعد از اتمام بررسی‌ها، تصمیم گرفتم سری به انبار بزنم. همان‌طور که در روزهای گذشته تجربه کرده بودم، انبار پر از دستگاه‌های فراموش‌شده و غبارگرفته است که هر کدام می‌توانند در صورت مرمت و استفاده، دوباره به چرخه‌ی آموزش بازگردند. در گوشه‌ای از انبار، چیزی شبیه لامپ‌های مهتابی قدیمی توجه مرا جلب کرد. وقتی با دقت نگاه کردم، متوجه شدم که یک دستگاه تخلیه‌ی الکتریکی است؛ دستگاهی که از چندین لوله‌ی شیشه‌ای بلند تشکیل شده و در ظاهر چیزی شبیه مهتابی دارد. همین کشف کوچک برایم به‌شدت هیجان‌انگیز بود.

دستگاه تقریباً در دل یک لایه ضخیم گرد و غبار دفن شده بود. شروع کردم به تمیز کردنش؛ دستمال پشت دستمال، هر بار بخشی از شفافیت شیشه‌ای آن پدیدار می‌شد. این فرآیند برایم نوعی لذت خاص داشت؛ مثل پیدا کردن یک گنجینه در دل تاریخ. یاد خاطرات دوران دانشجویی‌ام افتادم که بارها با چنین دستگاه‌هایی آزمایش کرده بودم. از همان ابتدا می‌دانستم که این وسیله نه‌تنها کاربردهای آموزشی دارد، بلکه می‌تواند منبعی برای اجرای آزمایش‌های جذاب باشد.

تا غروب تقریباً مشغول غبارروبی و تمیز کردن ابزارهای مشابه بودم. در همان حین، خوشبختانه توانستم منبع تغذیه مخصوص همین دستگاه تخلیه الکتریکی را هم پیدا کنم. پیدا کردن این منبع انرژی برایم به اندازه کشف خود دستگاه شادی‌آور بود. چون بدون منبع اصلی، چنین دستگاهی عملاً بلااستفاده می‌ماند. وقتی مطمئن شدم که منبع تغذیه سالم به نظر می‌رسد، در ذهنم هزار ایده برای آزمایش‌های آینده شکل گرفت.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این دستگاه، تولید اشعه فرابنفش است. این پرتو نه‌تنها برای ضدعفونی کردن محیط‌ها کاربرد دارد، بلکه می‌تواند به‌عنوان یک ابزار علمی برای نمایش برخی پدیده‌های فیزیکی نیز به کار رود. البته در استفاده از آن باید نهایت احتیاط را به خرج داد؛ چرا که پرتو فرابنفش اگر بدون محافظت باشد، می‌تواند به پوست و چشم آسیب برساند. با این حال، خاطراتی که من با این دستگاه داشتم، بیشتر مربوط به آزمایش‌های مربوط به تخلیه‌ی الکتریکی، مشاهده‌ی خطوط طیفی و حتی استفاده از آن برای بی‌بار کردن دستگاه واندوگراف یا الکتروسکوپ بود. این یادآوری‌ها برایم شور و شوق تازه‌ای به همراه آورد.

هر بار که یک وسیله ارزشمند از دل انبار پیدا می‌کنم، به این فکر می‌افتم که چه سرمایه‌های علمی بزرگی سال‌ها به دست فراموشی سپرده شده‌اند. در حالی که اگر کمی توجه و نظم وجود داشته باشد، همین دستگاه‌ها می‌توانند آموزش علم را برای دانش‌آموزان به تجربه‌ای هیجان‌انگیز و به‌یادماندنی تبدیل کنند. همین کشف‌ها به من انگیزه می‌دهند که کار غبارروبی و سامان‌دهی انبار را ادامه بدهم. شاید فردا دستگاه دیگری پیدا شود که بتواند دوباره جان تازه‌ای بگیرد.

عصر که به انتهای کار نزدیک می‌شدم، صدای بویژه قطعی برق هم دوباره خودش را نشان داد. مثل روزهای قبل، برق ناگهان قطع شد و همه‌چیز در تاریکی فرو رفت. در آن لحظه، اهمیت ابزارهایی مثل همین دستگاه تخلیه الکتریکی بیشتر برایم آشکار شد. چراکه در شرایطی که نور نیست، همین لامپ‌های خاص می‌توانند روشنایی و حتی الهام علمی ایجاد کنند. با وجود این دشواری‌ها، خستگی امروز با شادی کشف و تمیز کردن آن دستگاه ارزشمند در وجودم رنگ باخت.

روز پانزدهم با تمام سختی‌ها، چالش‌ها و البته کشف‌های شیرینش به پایان رسید. حالا منتظر لوله‌کش هستم تا مشکل اساسی فاضلاب را حل کند و در عین حال، بی‌صبرانه منتظرم تا فرصتی فراهم شود و با دستگاه تخلیه الکتریکی آزمایش‌هایی که در ذهنم مرور می‌کنم را به‌طور عملی اجرا کنم. این روز بار دیگر به من یادآور شد که علم تنها در دل کتاب‌ها و معادلات خلاصه نمی‌شود، بلکه در لمس ابزارها، تعمیر وسایل و کشف دوباره‌ی تجهیزات قدیمی است که زنده می‌ماند.

روز شانزدهم

روز شانزدهم

روز شانزدهم – بازدید رسمی، کشف تجهیزات و ادامه تلاش‌ها

امروز یکی از روزهای متفاوت در روند آماده‌سازی آزمایشگاه‌ها بود. از همان صبح حس می‌کردم قرار است روزی پر از فعالیت و تجربه‌های تازه رقم بخورد. حوالی قبل از ظهر، معاون آموزشی اداره به همراه یکی از مسئولین برای بازدید رسمی وارد مدرسه شدند. ورودشان با استقبال رسمی و فضای جدی همراه بود.

همه نگاه‌ها به سمت آزمایشگاه‌ها و فعالیت‌هایی که در روزهای اخیر انجام داده بودم جلب شد. آن‌ها با دقت فراوان از هر بخش بازدید کردند و به بررسی ابزارها، قفسه‌ها و تجهیزات پرداختند. در خلال بازدید، نکاتی را درباره سرعت عمل در کارها یادآوری کردند. تاکید داشتند که آماده‌سازی و زیباسازی آزمایشگاه‌ها باید با سرعت بیشتری دنبال شود تا بتوان از این روند به‌عنوان مبنایی برای جذب بودجه استفاده کرد.

آن‌ها با جدیت از مدیر مدرسه خواستند تا لیست دقیقی از مشکلات و نواقص موجود تهیه کند. مدیر نیز در همان جلسه گزارشی از وضعیت موجود ارائه داد و کمبودها، مشکلات فنی و نیاز به ابزارهای جدید را یادآوری نمود. شنیدن این موارد باعث شد مسئولین قول همکاری و مساعدت دهند. آن‌ها تاکید کردند که موضوع آزمایشگاه در اولویت قرار خواهد گرفت و همچنین بر همکاری با استادان و متخصصانی چون من برای تسریع کارها تأکید کردند. این نوید برای من دلگرمی بزرگی بود.

یکی از نکات جالب این بازدید واکنش هیجانی آن‌ها بود. وقتی حجم کارهای انجام‌شده و تغییرات اساسی را دیدند، واقعاً شگفت‌زده شدند. از این‌که توانسته بودیم در این مدت کوتاه چنین تحولاتی ایجاد کنیم ابراز خوشحالی کردند. حتی خستگی خود را فراموش کرده بودند و با لبخند و انرژی مثبت مدرسه را ترک کردند. این واکنش‌ها برای من نوعی تأییدیه بود؛ تأیید اینکه مسیری که طی کرده‌ام ارزشمند و قابل ادامه است.

پس از رفتن مهمانان، فرصتی پیش آمد تا دوباره به سراغ کارهای انباری بروم. تصمیم گرفتم هر آنچه در انبار است، چه تجهیزات و چه وسایل جانبی، حتی جعبه‌های خالی، همه را شستشو و مرتب‌سازی کنم. فضای انبار مدت‌ها بود که در لایه‌ای از غبار پنهان شده بود و هر وسیله‌ای که از دل انبار بیرون می‌آمد انگار پس از سال‌ها دوباره جان تازه‌ای می‌گرفت.

در جریان مرتب‌سازی، موفق شدم منابع تغذیه متعددی از شرکت‌های معتبر مانند لیبولد آلمان و سایر کارخانه‌ها پیدا کنم. برخی از آن‌ها مشکل سوختگی فیوز داشتند، اما پس از تعمیر، دوباره قابل استفاده شدند. این منابع تغذیه با تمیزکاری و جایگذاری منظم، آزمایشگاه شیمی را پر از تجهیزات آماده و کاربردی کردند.

همچنین در گوشه‌ای از انبار، دستگاه‌هایی که سال‌ها بدون استفاده مانده بودند، خود را نشان دادند. نخست ماشین ویمچرس را پیدا کردم که نیاز به تعمیر داشت. بررسی اولیه نشان داد که قطعات اصلی سالم هستند و با کمی اصلاح، دوباره قابل استفاده خواهد بود. سپس یک دستگاه بویل ماریوت پیدا کردم که فاقد پایه بود؛ برای آن پایه‌ای مناسب فراهم کردم تا دستگاه قابل استفاده شود. همچنین یک ماشین آتوود که قرقره‌اش مفقود شده بود، پیدا کردم و قرقره‌ای مناسب برایش تهیه نمودم.

سطوح شیبدار موجود در انبار بسیار کثیف بودند. آن‌ها را با دقت شستم تا آماده استفاده در آزمایش‌های مکانیک و دینامیک شوند. علاوه بر این، انواع سیم‌ها و کابل‌ها که در هم پیچیده و آلوده بودند، در یک سطل پر از پودر تاید ریختم تا هم تمیز شوند و هم از گره‌خوردگی رها شوند. این کار زمان‌بر بود اما نتیجه آن محیطی منظم و آماده به کار ایجاد کرد. هر وسیله تمیز شده به آرامی جای خود را گرفت و نظم خاصی به انبار بخشید.

همزمان، رنگ‌کار مدرسه برای نقاشی دیوارهای آزمایشگاه‌های فیزیک، شیمی و زیست مشغول کار شد. او زیرکاری و بتونه‌کشی را شروع کرد و قرار است این فرآیند تا سه روز آینده ادامه داشته باشد. بوی رنگ برای من حکم آلرژی داشت و عطسه فراوانی کردم، اما همچنان با شور و اشتیاق مشغول مرتب‌سازی و تمیزکاری تجهیزات بودم.

لابه‌لای جعبه‌ها و غبار، موفق شدم دستگاه‌ها و تجهیزات ارزشمندی پیدا کنم. خوشبختانه بسیاری از آن‌ها پس از تمیزکاری دوباره قابل استفاده شدند. این تجهیزات به قدری جذاب و کاربردی بودند که حس می‌کردم به محیط آزمایشگاه جان تازه‌ای داده‌اند. هر بار که یک وسیله تمیز و مرتب شده را در جای مناسب قرار می‌دادم، حس رضایت و موفقیت مضاعف می‌شد.

در طول روز، با دستگاه‌ها خاطراتی زنده شد؛ به یاد آوردم چگونه در آزمایش‌های گذشته از برخی وسایل برای نمایش تخلیه الکتریکی، بی‌بار کردن و کار با واندوگراف و الکتروسکوپ استفاده کرده بودم. پیدا کردن تجهیزات و منابع تغذیه، شور و اشتیاقی برای ادامه آزمایش‌ها در آینده ایجاد کرد.

با نزدیک شدن به غروب، برق مدرسه دوباره قطع شد و نور کافی برای ادامه کار فراهم نبود. با این حال، با احساس رضایت از تمیزکاری و مرتب‌سازی روز، وسایل را در جای امن گذاشتم و انبار را ترک کردم. هر وسیله ارزشمند که دوباره قابل استفاده شده بود، امیدی برای روزهای آینده و ادامه آزمایش‌های علمی فراهم کرد.

روز شانزدهم با تمام بازدیدها، قول‌های مساعد مسئولین، کشف و تمیزکاری تجهیزات، فراهم کردن منابع تغذیه و هماهنگی با رنگ‌کار و استادان، به پایان رسید. اکنون احساس می‌کنم قدم‌های بزرگی برای آماده‌سازی آزمایشگاه‌ها برداشته شده است و امیدوارم روزهای آینده نیز با همین انرژی و انگیزه ادامه پیدا کند.

روز هفدهم

روز هفدهم

روز هفدهم – نقاشی، جابه‌جایی تجهیزات، بهسازی زیرساخت‌ها و آماده‌سازی برای کنفرانس

صبح روز هفدهم وقتی وارد مدرسه شدم، اولین تصویری که دیدم استاد نقاش و کارگرانش بودند که آماده شروع کار بودند. بوی رنگ تازه در فضای راهرو پیچیده بود و همین بو برای من یادآور آغاز یک مرحله تازه در روند آماده‌سازی آزمایشگاه‌ها شد. من هم طبق برنامه باید به تخلیه تجهیزات اضافی اتاق شیمی می‌پرداختم تا جا برای رنگ‌آمیزی و بازسازی فراهم شود.

یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها، یک میز سه‌تکه بسیار بزرگ و دراز بود که سال‌ها در اتاق شیمی جا خوش کرده بود. این میز به قدری سنگین و حجیم بود که به‌هیچ‌وجه امکان جدا کردن اجزایش وجود نداشت. ابتدا فکر می‌کردم به تنهایی از پس جابجایی‌اش برنیایم، اما خوشبختانه استاد نقاش و دو فرزند جوانش که برای کمک همراهش آمده بودند، با روی گشاده همکاری کردند. همچنین دو دانش‌آموز داوطلب نیز به یاری ما آمدند. صحنه جابه‌جایی میز، بیش از آنکه صرفاً کاری فیزیکی باشد، برای من یادآور روحیه همیاری و همکاری جمعی بود. بالاخره بعد از دقایق طولانی تلاش، میز بزرگ را به اتاق فیزیک منتقل کردیم و آنجا چیدمان وسایل جدید آغاز شد.

همزمان استاد نقاش کار آماده‌سازی رنگ را شروع کرده بود. ابتدا رنگ آبی بسیار زیبایی ساخت که به‌راستی چشم‌نواز بود. همه کسانی که نگاه کردند، گفتند این همان رنگی است که به آزمایشگاه شیمی طراوت و روشنایی می‌دهد. اما استاد کار که گویا وسواس زیادی در ترکیب رنگ داشت، دست از کار نکشید. او قوطی‌های مختلف رنگ را یکی‌یکی باز می‌کرد و با دقت فراوان رنگ‌های دیگر را به ترکیب می‌افزود. نتیجه این وسواس بیش از حد، تغییر تدریجی رنگ از آبی شفاف به سبزی زیتونی بود. چیزی نزدیک به ۱۶ قوطی رنگ در هم آمیخته شد تا به رنگی برسد که دیگر آن شادابی اولیه را نداشت. وقتی سقف آزمایشگاه شیمی را با این رنگ تازه پوشاند، واکنش‌ها چندان مثبت نبود. بسیاری گفتند که آن آبی اولیه بسیار دلپذیرتر بود و این رنگ زیتونی چندان تناسبی با فضای آزمایشگاه ندارد.

مشکل اصلی این بود که استاد نقاش هیچ نمونه کوچکی برای آزمایش آماده نکرده بود. او همه رنگ‌ها را یکباره ترکیب کرده بود، بدون آنکه روی یک تکه دیوار کوچک امتحانی بزند و نتیجه را بسنجد. این اشتباه ساده، ساعت‌ها وقت و مقدار زیادی هزینه رنگ را به هدر داد. با این حال او همچنان تأکید داشت که باید صبر کنیم تا رنگ خشک شود و بعد قضاوت کنیم. این تجربه برای من درسی مهم بود: گاهی در کار علمی یا عملی، صبر و آزمایش‌های کوچک می‌توانند جلوی اشتباهات بزرگ را بگیرند.استاد کار بسیار زبردست بود و با کیفیت بسیار بالایی 2 آزمایشگاه فیزیک و زیست شناسی را رنگ کرده بود.
همچنین از حراست 2 نفر خانم و آقا آمدند و ماده منفجره اسید پیکرریک را در ظرف آلومینیمی بسته بندی کردم و دادیم و رفتند. مدیر مدرسه هم حضور داشت.

در کنار این ماجرا، رسیدگی به کف آزمایشگاه‌ها هم در دستور کار قرار داشت. کف موزاییکی کلاس‌ها و آزمایشگاه‌ها طی سال‌ها استفاده جرم گرفته و سیاه شده بود. برای زدودن این آلودگی‌ها مقدار زیادی مایع جرم‌گیر تهیه شد. در تاریخ ششم شهریور ۱۴۰۴ نزدیک به یک میلیون تومان فقط صرف خرید شوینده شد. اما با وجود همه این هزینه‌ها، باز هم نتیجه چندان رضایت‌بخش نبود. موزاییک‌ها روشن‌تر شدند، اما آن شفافیت و تمیزی دلخواه را پیدا نکردند. قرار شد برای تکمیل کار از دستگاه کف‌ساب استفاده شود. با این حال، کیفیت کف‌ساب هم چنگی به دل نزد و باز جای کار بیشتری داشت. این تجربه هم نشان داد که نوسازی محیط تنها با هزینه کردن حل نمی‌شود؛ گاهی نیاز به برنامه‌ریزی دقیق‌تر و استفاده از افراد متخصص‌تر دارد.

در ادامه روز، برقکار مدرسه هم به جمع ما اضافه شد. او وظیفه داشت که زیرساخت‌های برقی آزمایشگاه‌ها را استانداردتر و ایمن‌تر کند. برای میزهای آزمایشگاهی سفارش نصب پریزهای مطمئن‌تر داده شد تا خطر برق‌گرفتگی کاهش یابد. همچنین قرار شد فیوز جان در مسیر اصلی قرار گیرد تا در مواقع اتصال کوتاه یا نشتی جریان، از بروز حوادث جلوگیری شود. برای نورپردازی نیز طرح جدیدی ارائه شد؛ چراغ‌های بالای میز کار به صورت کاسه‌ای نصب شوند تا نور به‌طور متمرکز روی سطح آزمایش بیفتد و دقت کار افزایش یابد. علاوه بر آن، سیستم تهویه کمدهای مواد شیمیایی و فضای آزمایشگاه نیز مورد بازبینی قرار گرفت. پیشنهاد شد که فن‌های قوی‌تری نصب شوند تا بخارات و گازهای احتمالی سریع‌تر تخلیه شوند.

برقکار در بازدید خود سفارش‌های دیگری هم دریافت کرد. قرار شد در اتاق‌های جانبی پریزهای جدید نصب شود و نور کافی برای محیط فراهم شود. حتی سر در ورودی مدرسه و آبخوری نیز قرار شد چراغ‌های تازه‌ای داشته باشند تا شب‌ها محوطه ایمن‌تر و روشن‌تر باشد. این تغییرات شاید ساده به نظر برسند، اما در مجموع تأثیر بزرگی بر کیفیت محیط آموزشی می‌گذارند.

تا عصر مشغول همین زیباسازی‌ها بودیم. در این مدت مقدار زیادی زباله و تجهیزات اسقاطی هم جمع‌آوری شد؛ کاغذها، مقواها، کارتن‌های کهنه و حتی بدنه‌های فلزی لامپ‌های مهتابی قدیمی. همه این‌ها فضای آزمایشگاه و انبار را اشغال کرده بودند و هیچ کاربردی نداشتند. پس با هماهنگی انجمن اولیا و مربیان، تصمیم گرفته شد که این ضایعات به واحد پسماندداری تحویل داده شود تا هم محیط پاکیزه شود و هم شاید اندکی بازگشت سرمایه برای مدرسه فراهم آید.

خستگی کارهای روزانه باعث شد در عصرگاه نیمرویی ساده اما دلنشین بخوریم. همان غذای ساده به مذاق همه خوش آمد، شاید چون با تلاش مشترک و در محیطی پر از کار و هیجان همراه بود. بعد از صرف غذا، جلسه‌ای کوتاه برای هماهنگی‌های آینده تشکیل شد. قرار است در همین محل میزبان دو رویداد علمی مهم باشیم: بیست و دومین کنفرانس آموزش فیزیک ایران و دوازدهمین کنفرانس آزمایشگاه فیزیک. این برنامه‌ها برای من اهمیت زیادی دارند، چرا که نتیجه همه تلاش‌های اخیر در همین کنفرانس‌ها به نمایش گذاشته خواهد شد. بنابراین باید دقت و نظم بیشتری در ادامه کارها به خرج دهیم.

وقتی شب از راه رسید، من خسته از یک روز پرهیجان اما راضی و خوشحال از پیشرفت‌های انجام‌شده، آزمایشگاه را ترک کردم. به پشت سر نگاه کردم و دیدم که هرچند هنوز کارهای زیادی باقی مانده، اما آنچه تا امروز انجام شده گامی بزرگ در مسیر بهبود و نوسازی بوده است. روز هفدهم با همه فراز و نشیب‌هایش به من یادآوری کرد که تغییر و تحول نیازمند همت جمعی، صبر و مدیریت منابع است. نقاشی دیوارها، بهسازی کف، استانداردسازی برق و تهویه، و حتی جمع‌آوری زباله‌ها، همه اجزای یک پروژه بزرگ‌تر هستند که هدفش ایجاد محیطی امن، زیبا و کارآمد برای آموزش علم است.

امید دارم روزهای آینده با همین انرژی و همراهی ادامه یابد و آزمایشگاه‌هایمان نه فقط مکانی برای ابزار و مواد، بلکه محیطی الهام‌بخش برای یادگیری و تجربه‌های علمی باشند.

دیدگاهتان را بنویسید